در گیر و دار مسائل حقوقی متوجه شدم که چقدر ما زنها در ایران و خصوصا در شهرستان های کوچیک حقمون خورده میشه. یکی از آشناهام که مسن هم هستن و دبیر بازنشسته ان و مشکل من رو داشتن بهم توصیه کردن که توافقی تمومش کن چون در رفت و آمد به دادگاه پیر خواهی شد. میگفت شوهرم با زن شوهردار ارتباط داشت. همه ی شهر این ماجرا رو می دونستن من 4 سال تحملش کردم بعد برای طلاق اقدام کردم. با این حال 6 سال طول کشید تا بتونم جدا بشم. حتماً سعی کن توافقی اقدام کنی. یکی دیگه از دوستان هم که توافقی جدا شده بود اون هم مثل من یه دختر کوچولو داشت و هسرش بهش خیانت کرده بود. اون میگفت من یه دفتر کار داشتم که 25 میلیون قیمتش بود بدون اجازه من فروختش و من نتونستم ازش بگیرم یعنی عملا باج دادم بهش تا طلاق بدم. با خودم می گفتم خدایا کاش بچه ام دختر نبود. همش تو نمازم دعا می کنم و میگم خدایا ازت خواهش می کنم طعم زجرهایی که من کشیدم هرگز و هرگز دخترم نچشه. در شعار همش میگن زنها رو باید اکرام کرد و ... اما در عمل ما زن ها متاسفانه از حق خودمون محرومیم. البته هستن زن هایی که حاضرن یه کفش آهنی بپوشن و صبر داشته باشن و رفتارهای دادگاه و .... رو تحمل کنن و حقشون رو بگیرن اما امثال من که دوست نداریم پامون به دادگاه باز بشه و روحیه مون طوریه که به آرامش احتیاج داریم نمی تونیم حقمون رو بگیریم. البته من به همسرم گفتم که من شرعاً مهریه ام رو نمی بخشم چون میخوام این قضیه تموم بشه دارم قانوناً این کار رو میکنم. اون هم گفت من می خواستم 14 سکه مهریه ات بکنم، خانواده ام اون 314 سکه رو قبول کردن برو از اونا بگیر. 17 میلیون پول پیش خونه رو بردار و دیگه منت مهریه نذار. در حالی که من کارمند بودم و در این چند سال حدود 20 میلیون کار کردم و همه رو تو همون خونه خرج کردم. همیشه خرج خونه رو می دادم تا ایشون قسط وامهایی که برای پیش پول خونه گرفته بودیم رو بپردازه. حتی گاهی قسط رو هم می دادم. گاهی انقدر کم می آوردیم به خاطر اینکه حقوق همسرم رو به موقع پرداخت نمی کردن و گاهی هر سه ماه نصف حقوقاشون رو واریز می کردن، بارها از همکارام قرض کرده بودم. حدود 6 میلیون سنوات گرفته بودم اما 600 تومنش رو هم خرج خودم نکردم. اونموقع فکر می کردم زندگی هر دومونه باید هر دو تلاش کنیم اما نمی دونستم انقدر بی انصافه و بی ملاحظه. تو این شش سال نه لباس خوب پوشیدم، نه تفریحی کردم نه هیچ وقت ازش چیزی خواستم. اما حالا ازش توقع هر نوع بی انصافی دارم و برام دیگه عجیب نیست. چون دیگه کاملا شناختمش. به هر حال یه روزی خداوند حقم رو ازش خواهد گرفت.   

 

 

 

وقتی رسیدیم خونه شروع کرد به فحش دادن به پدرش. و همش میگفت میرم همونجا تو مغازه ای که کار می کنه می زنمش. چه فحش ها و حرفهایی می زد دلم می خواست گوشام نشنوه. تا حالا این حرفا به گوشم نخورده بود. به همه ی نوامیس پدرش فحش می داد. هوار می کشید. به من فحش می داد و به خانواده و خصوصا مادرم بعد هم رفت بیرون و تا نزدیکای صبح بیرون از خونه بود. صبح شیفت بود. من شروع کردم به اینکه فکر کنم چه کاری باید انجام بدم. متاسفانه بخاطر بلاهایی که سرم آورده بود خیلی حساس شده بودم و دلم نمی خواست برم خونه ی پدرم تا تکلیفم معلوم شه. یکی از دوستام یه خونه خالی داشت. بهش زنگ زدم و گفتم شاید یکی دو ماه به خونه اش احتیاج پیدا کنم اگه می تونه در اختیارم بذاره من هم اگه خواست اجاره اش رو میدم. قبول کرد.

حوالی ظهر بود که دیدم زنگ زده گوشی رو برداشتم شروع کرد به مهربون صحبت کردن که چرا اینطوری میکنی تو عزیزی برای من. گفتم دیدم چقدر عزیز بودم. گفت انقدر چرا شلوغش می کنی خب من اسم تو رو هم تو گوشیم عشقم ذخیره کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!! موندم تو خلقت خدا. در وجود یه آدم چند مدل شخصیت و چقدر حماقت ممکنه وجود داشته باشه؟

گفتم صدسال نمی خوام باشی که اسمم رو عشقم ذخیره کنی. همه چی دیگه تموم شد. یه خورده سعی کرد با نرمی و مثلا نازکشی قانعم کنه. گفت حالا یه ناهار خوشمزه درست کن من خیلی گشنمه. دلت میاد من گشنه باشم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم دیگه اون آدمی که انقدر بهت محبت می کرد، مُرده. دیگه تموم شد اون زمانی که بدترین بحثها اگه میشد باز بهترین غذا رو برات درست می کردم. تو لیاقت محبت من رو نداری. دیگه میخوام بشم مثل خودت. دیگه زهر به خوردت میدم همونطور که تو زندگیم رو مثل زهر، تلخ کردی.

اون روز وقتی اومد خونه و دیدمش بی اختیار حالت تهوع بهم دست داد و چندین بار بالا آورده بودم. و تا غروب افتاده بودم. بالاخره غروب گفت: چیکار میخوای بکنی؟ گفتم میخوام همه چی تموم بشه. گفت خب شرایطت چیه؟ با خودم گفتم الان با دُمش گردو میشکونه همونی که می خواست شد. چون بارها بهم گفت کاری می کنم که اگه می خوای بری از همه چی بگذری و بری. گفتم من حق و حقوقم رو میخوام. گفت من که ندارم. گفتم بچه رو هم نمی تونم بهت بدم چون تو سرگرم یکی دیگه هستی. گفت با اینکه دلم نمی خواد بچه با آدمی مثل تو بزرگ بشه ولی باشه اما نباید ازدواج کنی اگه ازدواج کردی بچه رو میگیرم ازت.  انقدر ازش خسته بودم تا گفت بچه رو میدم قبول کردم. چون همیشه با تهدید بخاطر بچه آزارم می داد و من نه فقط بخاطر وابستگیم به بچه، بیشتر بخاطر عدم شایستگی همسرم نمی تونستم بچه رو بسپرم دستش. چند بار بهم گفت همین چیزایی که می خوای رو همین الان بنویس و امضا کن. اما من چون نمی تونستم بی گدار به آب بزنم باید مشورت می گرفتم از خانواده ام و از وکیلی که آگاه باشه.

از خونه زدم بیرون و دخترم رو بردم پارک. خودم هم تلفنی از چند نفر شماره وکیل های مختلف رو گرفتم و از فردای اون روز کارم شده بود به وکیل ها زنگ بزنم و راهنمایی بگیرم. حضوری هم با سه وکیل مختلف صحبت کردم. چند روز بعد مادر و پدرم از مسافرت برگشتن و ماجرا رو بهشون گفتم. بیچاره ها شکستن. داغون شدن. اونها هم مثل برادرم گفتن فکر تنهایی و همه چی رو بکن. ما با اینکه تو خیلی از زندگیت حرفی نمی زدی متوجه بودیم که دلخوشی نداری اما می گفتیم خودتون باهم کنار بیاید بهتره الان هم نمی گیم این کار رو بکن یا نکن. تصمیم سختیه ولی باید خودت تصمیم بگیری. گفتم من خیلی فکر کردم. از همون شب عروسیمون که آقا عروسی رو بهم ریخت به این موضوع فکر می کردم اما تا حالا خواستم فرصت بدم هم به خودم هم به اون. اوایل همش قسم می خورد و قول می داد که درست میشه. من رو برده بود مشهد تو حرم آقا قسم خورد خوشبختم کنه. من به حرمت آقا این فرصت رو دادم اما اون لیاقت یه زندگی خوب و آروم رو نداشت. همش میخواست فقط و فقط خودش راحت باشه. حتی در مقابل طفل معصوم هم همش راحتی خودش رو ترجیح می داد.

خلاصه یکی دو هفته روزهای خیلی بدی رو سپری کردم. با هم تو یه خونه بودیم و این خیلی برام آزار دهنده بود. انقدر گستاخ بود که ازم تقاضای ..... کرده بود، گفتم خجالت بکش. مگه تو نمی گفتی من انقدر آدم دارم برم سراغشون اگه اشاره کنم همه مشتاق من هستن. مگه نمی گفتی کافیه در رو باز کنم. با وقاحت میگفت: تا وقتی تو هستی که نمیان. تو بری شاید بیان.!!!!!!!!!!!!!!!!! تو هنوز زن من هستی اگه میخوای وظایفت رو انجام ندی باید بری. بزن به چاک. من هم بخاطر مسائل قانونی نمی خواستم خونه ام رو ترک کنم. به هر حال از این دست زجرها زیاد بود. همش می رفتم تو اتاق خواب می نشستم نمی تونستم حضورش رو تحمل کنم. غروب ها از خونه میزدم بیرون تا بعد از اذان می اومدم که نبینمش. با چند نفر که خودشون مشکل من رو داشتن و جدا شدن هم صحبت کردم و خلاصه همه مشورتهایی که با افراد مختلف و وکیل ها کردم این شد که توافقی ازش جدا شم.

 

  

اون شب که خانمه بهش زنگ زد و رفتم بیرون به دوستش زنگ زدم که مشورت کنم و بهش گفتم میخوام برادرم رو در جریان بذارم دیگه این موضوع رو نمی تونم نگم. اون هم گفت بگو بهشون. رفتم پیش داداشم بهش گفتم ماجرا رو و گفتم من می خوام جدا شم. گفت: واقعاً به این نتیجه رسیدی؟ گفتم آره تا حالا به خاطر بچه خیلی تلاش کردم که اینطور نشه اما حالا دیگه داره عزت نفسم رو هم می گیره ازم. خوب اگه من بخوام یه آدم سر خورده و افسرده باشم می تونم بچه خوبی تربیت کنم؟ گفت من نمی تونم بهت بگم این کار رو بکن یا نکن این تویی که باید تصمیم بگیری و هیچ کسی جای تو نیست اما فکر همه چی رو بکن بعد تصمیم بگیر. و جمله دیگه اش که برام جالب بود گفت: ببین هرکی یه شخصیت درونی داره که بالاخره بروز میده کاری ندارم چه عواملی باعث شده اما همسر تو این در وجودش بوده حالا بروز کرده. گفتم دقیقاً درست می گی. یادم اومد وقتی نامزد بودیم رفته بودیم لب ساحل یه دختری با یه ماشین مدل بالا داشت رانندگی می کرد اون یه چیزی شبیه متلک بهش گفت من با تعجب نگاش کردم، خندید و گفت داشتم با تو شوخی می کردم!!!!!!!! من چیزی نگفتم اما ناراحت شده بودم. و مطلب دیگه اینکه یادم اومد تو همون ماه های اول ازدواجمون یکی از دوستام برای تبریک اومد منزل ما. قبلا هم من از شخصیت خنده رو و کلا بذله گو بودنش تو خونه حرف زده بودم. یه روز داشتیم دربارش حرف می زدیم گفت به آدم زن دوم می دادن فلانی خیلی خوب بود          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!. دهنم باز مونده بود از تعجب. گفتم چی داری میگی حواست هست؟ گفت شوخی کردم و بعدها بخاطر اینکه مثلا ذهن من رو پاک کنه دوستم رو برای ازدواج به یکی از دوستاش معرفی کرد که دوستش قبول نکرد.  خلاصه از داداشم خداحافظی کردم. مادرم اینها مسافرت بودن و من نمی خواستم چیزی بهشون بگم. واقعا احساس بی پناهی می کردم. همش میگفتم کاش یه خواهر داشتم اگه یه خواهر داشتم الان اینقدر بی پناه نبودم. چقدر به یه نوازش و آغوش مادرانه و خواهرانه احتیاج داشتم... لحظات دردناکی بود. مثل چیزی که تو روغن داغ بیفته جلز و ولز می خوردم. بچه رو بردم پارک چون دیدم کلافه شده. همونجا همینطور که حواسم بهش بود به مشاورم زنگ زدم شاید یک ساعت باهاش حرف زدم. خیلی دلداریم داد. و از بد شانسیم رفته بود تهران. گفت به اون خانم زنگ بزن. من هم زنگ زدم. اون خانم گفت ما تو 15 16 سالگی دوست بودیم و در حد حرف زدن با هم ارتباط داشتیم. بهش گفتم من بچه دارم. گفت منم یه دختر 15 ساله دارم!!! خلاصه اینکه انکار کرد که ارتباط دارن گفتم پس چرا بهش زنگ زدی؟ گفت اخه خیلی بهم زنگ می زد من نمی دونستم کیه. می خواستم ببینم کیه و چیکار داره که انقدر زنگ می زنه؟!!!!!

کلی گریه کرد که شوهر خودم بهم خیانت کرده بود و من بارها بخشیدمش اما آخرش من رو گذاشت یکی دو سال رفت دوباره برگشت بالاخره هم جدا شدیم. خواهش می کنم زندگیت رو خراب نکن. از طرف من همه چی منفیه و .... گفتم نه من تصمیم رو گرفتم چون اونی که نباید سراغ این مسئله می رفت رفت اون هم با وقاحت و گستاخی. همش بهم می گفت من مثل بقیه مخفی کاری نمی کنم خودم دارم بهت می گم و فکر می کرد که خیلی مردونگی کرده که بهم گفته.  فهمیدم خانمه راست نمی گه کاملا مشخص بود ضمن اینکه وقتی گفتم دخترم با وجود اینکه 4 سالشه خیلی متوجه اطرافش هست و من اسم شما رو از زبون دخترم شنیدم. دخترم شما رو دیده. از دهنش یه لحظه اسم دخترم پرید و من مطمئن تر شدم که راست نمیگه. یه بار دخترم با پدرش طبق معمول رفته بودن شهرستان پدری همسرم، وقتی اومدن گفت خاله مریم بهم فلان چیز داده. به شوهرم نگاه کردم و گفتم خاله مریم کیه؟ یه طوری شد و با یه خنده ی خاصی گفت خانم یکی از دوستام اگه بگم که نمی شناسیش. یه روز هم که با هم میرفتیم شهرستان پدریش ، همسرم گفت یادته وقتی برای زایمان می بردمت بیمارستان از رادیو چه سوره ای پخش می شد؟ گفتم فکر کنم سوره مریم بود. گفت آره من عاشق اسم مریم هستم همون موقع باید اسم دخترمون رو می ذاشتم مریم. من از ارتباط این دو مسئله فهمیدم اسم خانمه باید مریم باشه و وقتی بهش زنگ زدم گفتم شما مریم خانم هستی؟ گفت بله و ... اون شب تا ساعت ده و نیم شب آواره خیابونا بودم. دلم برا دخترم سوخت بردمش جایی که قبلا می رفتیم مرغ بریون می گرفتیم. بهش شام دادم و با بغضی که داشتم خودم هم سعی کردم کنارش یه مقدار غذا بخورم که اذیت نشه.

 

 

اون ماجرا گذشت و من موندم و بی اعتمادی درونی که باید باهاش میساختم. از طرفی هم به خاطر بچه ام میخواستم هر طور شده زندگیم رو حفظ کنم . هر چند از درون داغون بودم و رمقی نداشتم اما همش سعی می کردم به خودم امیدواری بدم و همش از خدا می خواستم کمکم کنه. گاهی که بحثمون می شد و وضعیت رابطمون خراب می شد ذکر « یا ودود» می خوندم.  با مشاورم بیشتر ارتباط می گرفتم و سعی می کردم از راهکارهاش استفاده کنم.  

روال زندگیم به همین منوال بود. هر چی بیشتر می گذشت بی احترامی هاش به خودم و خانوادم بیشتر می شد. اما باز هم می گفتم دربرابر دخترم مسئولیتم بیشتره خانوادم من رو درک می کنن.  

یه مدت کوتاه که گذشت دوباره زمزمه هایی از قبیل اینکه چرا شما زنهای ایرانی اینطور هستید نمیذارید شوهراتون یه زن دیگه بگیرن، خدا و پیغمبر راضین شما راضی نمی شین و این حرفها رو شروع کرده بود. یکی دوبار باهاش بحث کردم و گفتم مگه شما مردها راضی میشین که ما با کس دیگه ای ارتباط حتی کلامی داشته باشیم؟ ما زنها چه فرقی با شما داریم؟ کدوم خدا و پیغمبر اجازه دادن بی دلیل شما برید سراغ یه زن دیگه؟ 

خلاصه انتهای بحث بهش گفتم من دیگه واقعا خسته شدم اگه واقعا این قصد رو داری دست از سر من بردار حق و حقوقم رو بده، من میرم دنبال زندگی خودم.  با وقاحت و بی شرمی گفت: نه اگه بذارم بری آخوندها و بچه مذهبی ها می افتن دنبالت. من نمی تونم همچین چیزی رو قبول کنم. بهش گفتم چقدر تو وقیحی واقعا می تونی این کلمات رو درباره من که زنت هستم به زبون بیاری؟ تو چیزی از ناموس سرت نمیشه؟ بعد گفتم ضمناً اگه این موضوع بده؟ چطور تو داری میری دنبال زن یه نفر دیگه ؟ گفت: اون شوهرش مرده. 

این جمله اش انگار مثل آتیش افتاده بود به جونم. با خودم گفتم پس موضوع جدّیه و طرفش رو انتخاب هم کرده. همش می گفتم خدایا من که تو مجردیم همش ازت التماس می کردم که شخص مناسبی رو برای ازدواج سر راهم بذاری. واقعا حقم اینه؟ خلاصه اینکه همش این موضوع رو تکرار می کرد من هم احساس خطر کردم و این موضوع رو با پدرش مطرح کردم. گفت نه این یه چیزی گفته حتما میخواد بترسوندت اما این حرفها من رو آروم نمی کرد. با همه ی پریشان حالی درونی که داشتم بازم سعی می کردم بیشتر جذبش کنم. در حد توان خودم. متاسفانه تو محیط کاریش هم همکارانی داشت که به این ماجرا دامن می زدند و به قول خودش بهش، مورد پیشنهاد می دادند.  

وقتی این حرفها رو میزد یاد حرفای اوایل ازدواجمون می افتادم که چقدر ساده بودم و باورشون می کردم همش یه شعر می خوند که خدا یکی یار یکی و از این حرفا. قلبم زیر رو رو می شد با یادآوری اون روزها. 

خلاصه اینکه ماه مبارک رمضان دیگه به طور جدی گفت که من می خوام با یکی ازدواج کنم و ازت رضایت می خوام. دیگه بحثی نکردم اما گریه می کردم بهش گفتم چطور می تونی همچین تقاضایی بکنی؟ آیا تو از پس یه زندگی بر اومدی؟ من الان دو سال هست که یه کفش نخریدم برای خودم. عید امسال حتی یه روسری برای خودم نخریدم. گفت من میخوام چتر حمایتی باز کنم رو سر طرف. گفتم چتر حمایتیت باید روسر تنها دخترت باشه.  

طوری شده بود که هر ساعت تکرار می کرد. داشتم غذا درست می کردم می گفت. نماز می خوندم می گفت. می نشستم می گفت. تو رختخواب می گفت. یعنی تقریبا ساعتی نبود که نیاد نگه. و مثلا هم به صورت نازکشی می گفت که چرا قبول نمی کنی. اگه ده نفر دیگه هم بیان تو زندگیم تو نفر اولی. نمی دونم با خودش چی فکر می کرد؟ کدوم زن براش مهمه که نفر اول باشه؟ هیچ زنی دوست نداره تو زندگیش زن دیگه ای وارد بشه چه برسه به من که برای زندگیم از همه چیم گذشتم. از تفریح از لباس پوشیدن از حتی بازار رفتن و نگاه به مغازه ها. از کارم که ده سال براش زحمت کشیدم و بخاطر ناسازگاریهای آقا مجبور به استعفا شدم و بعد کار آزادی شروع کردم که بخاطر همکاری نکردن آقا همون مبلغ سنواتی هم که از اون کار قبلی بهم داده بودن از دستم رفت و شد ضرر.  

باز هم با توصیه ی مشاور سعی کردم با محبت موضوع رو حل کنم. اما نشد که نشد. یه شب گفت اگه یه نفر در مجردی عاشق کسی بود و بهش نرسید بعد از ازدواج دوباره پیداش کرد و فهمید می تونه باهاش ازدواج کنه باید چیکار کنه؟ گفتم کسی که متاهله باید تعهد داشته باشه. اگه خیلی عاشق بود نباید ازدواج می کرد ولی حالا که ازدواج کرده نباید به کسی که باهاش ازدواج کرده خیانت کنه. با بی شرمی می گفت: نه دیگه هرچی جای خودش عشق جای خودش. زن هم جای خودش. اما بازم از درون می سوختم و به روم نمی آوردم. کار به جایی رسید که میگفت خیلی تغییر کردی خودم هم باور نمی کنم اما دیگه دیر شده. اما من با اینکه میشکستم اما به روی خودم نمی آوردم بهش می گفتم تو زندگی هیچ وقت دیر نیست. حتی زمانی که میگفت من یکی دیگه رو می خوام بگیرم تو فکر می کنی شوخی می کنم اما دیگران وقتی ماها رو باهم دیدن و بهت گفتن باور می کنی، من با قلب خرد شده و زخمیم به روم نمی آوردم می بوسیدمش و می گفتم تو من و دخترمون رو دوست داری و این کار رو نمی کنی. می گفت دوستتون دارم ولی هرچی سرجای خودش. یک ماه این ماجرا رو هر روز تکرار کرد. روزی چندین بار. یه شب جدی باهاش حرف زدم و گفتم اگه واقعا قصدت اینه من تحمل نمی کنم. یا دست از این حرفا و کارهات بردار یا تکلیف من رو روشن کن. گفت تکلیف تو روشنه هستی تو این خونه جایی هم نمی ری. گفتم نمیشه که اینطوری بالاخره باید یکی رو انتخاب کنی. من همه ی مشکلات اخلاقی و فرهنگی و مادی رو بخاطر بچه مون تحمل کردم اما این مسئله دیگه جایی برای تحمل نداره. اون شب حرفی نزد. فرداش دوباره گفتم من حالم خوب نیست و واقعاً تحت فشارم. جوابم رو بده. گفت حالا فعلا ادامه نده اتفاقی نمی افته. گفتم فعلا یعنی چی؟ یعنی قلب من روح من همینطور در تب و تاب باشه؟ گفت باید یه سری موضع هات رو مشخص کنی. گفتم درباره چی؟ گفت من تا عمر دارم دیگه با خانواده تو ارتباطی ندارم هرجا هم اونا باشن من نمیام. گفتم تو هرکاری دوست داری بکن اما از من نخواه خانواده ام رو که تا حالا جز احترام و حمایت چه از نظر مالی و چه از نظر نگهداری بچه و .... چیزی ازشون ندیدم و از هیچ نظری برامون کم نذاشتن ول کنم. گفت باشه. و گفت چیزی که گذشت دیگه دربارش حرف نزن.  

یکم خیالم انگار آروم تر شد. اما همش میخواستم بدونم آیا واقعا پای کسی در بین بود یا نه. چون نمی شد سر در آورد من هم نمی خواستم ماجرا رو بدتر کنم.  

یک هفته از این موضوع گذشت. طبق معمول همیشه ماشین من رو گرفت و رفت شهرستان پدریش که با شهر محل زندگی ما کمتر از یک ساعت فاصله داره. عصر زودتر از معمول برگشت. خودش تو اتاق بود و گوشیش روی اپن آشپزخونه، گوشیش زنگ خورد، زنگ گوشیش رو مداحی میذاره معمولا اما این زنگ یه آهنگ خاصی داشت. نگاه کردم دیدم نوشته عشقم. خدا برای هیچ زنی نیاره اما بسیار دردناکه.  

از اتاق که اومد بیرون خودش رو به نشنیدن زد. گفتم گوشیت زنگ خورد. گفت زنگ؟ گفتم آره. گفت کی بود حالا؟ گفتم نمی دونم برو ببین. رفت گوشیش رو نگاه کرد عکس العملش مثل آدمایی بود که با شماره ناشناسی برخورد می کنن. گفتم خجالت نمی کشی؟ من هنوز تو خونه ی تو هستم تو می ری دنبال یکی دیگه؟ گفت مگه چیه؟ و شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن من. آتیش گرفته بودم. گفت من که گفتم همه می دونن تو فقط نمی دونی.  

خدا نصیب کسی نکنه. خیلی خیلی حال بدیه. به دخترم گفتم من دارم میرم بیرون میای با من؟ طفلک از جاش پرید و اومد.  

گریون زنگ زدم به باباش. اما از اونجایی که بیشتر مشکلاتش از همون خانواده اش هست، گفت حالا شلوغ نکن من می زنمش. اون غلط می کنه. تو شماره اون خانم رو بردار بیار خونه ی ما !!!!! گفتم من چرا بیام اونجا؟ شما اگه واقعا زندگیش براتون مهمه زندگی نوه تون مهمه براتون تشریف بیارید. گفت من که می بینی کارم طوریه که گرفتارم. گفتم فکر کنین من مردم اگه بمیرم شما نمیاید؟ گفت فرداشب من و مادرش میایم اونجا.  

متاسفانه الان که می نویسم حدودا یک ماه و نیم میگذره هنوز نیومدن. تا هفته قبل با پیغام به گوشم رسوندن که ما با پسرمون قهریم از عروسمون بدی ندیدیم!!!!!!!!!!!!! 

جالبه. زندگی من رو هواست اونا تازه یادشون اومده پسرشون رو تنبیه کنن. حتی یه بار نیومدن ببین میشه این مسئله رو حل کرد یا نه؟ فقط یکبار خواهرش تماس گرفت و گفت بخاطر بچه جدا نشید. ما باهاش حرف می زنیم گفتم با حرف زدن که نمیشه درست کرد. یه وقت ممکنه یه مرد تو شرایطی قرار بگیره که اشتباه کنه بعد وقتی دیگران باهاش صحبت می کنن متوجه اشتباهش میشه. اما این اصلا قبول نداره کارش اشتباه و برنامه ریزی شده و خیلی ریلکس این تصمیم رو گرفته. این یکی از سرش بیفته میره سراغ یکی دیگه. ضمن اینکه من دیگه نمی تونم بهش اعتماد کنم. یه بار سر جریان تلگرام بهش اعتماد کردم. ضمن اینکه قبل از ازدواج با من با یه دختری قرابر بود ازدواج کنه قرار و مدارهاشون رو گذاشتن بعله برون کردن عقد موقت هم کردن تا بعد عقد دائم کنن اما بعد از گذشت 3 روز و رفت و آمد این خانم به خونه این آقا بخاطر اینکه دختره زال بوده و این آقا (که خودش رو عقل کل می دونه) متوجه نشده بود همه چی رو به هم می زنن. از این موضوع اصلا به من چیزی نگفته بودن و من بعد از 5 سال فهمیده بودم. یکی دوبار از اقوامشون تماس گرفتن که من جواب ندادم یعنی اصلا توان نداشتم که توضیح بدم که چه بلایی سرم اومده و دیگران رو قانع کنم که این زندگی که من 3 ساله به زور مشاوره داشتم تحملش می کردم با وجود یه زن دیگه اصلا ادامه اش امکان نداره. برای اینکه بی احترامی به کسی نکنم ترجیح دادم جواب ندم و تصمیم گرفتم وقتی جداییم قطعی شد و صیغه ی طلاق جاری شد بهشون زنگ بزنم و عذرخواهی کنم.  

 

ببخشید از پستهای طولانی

  

 

اون شب خیلی شب بدی بود برام و چون میدونستم مطالب رو پاک میکنه به پدرش زنگ زدم و ماجرا رو گفتم. هر چند می دونستم که گفتنم فایده خاصی نداره اما بخاطر اینکه بعدها نگن چرا نگفته بودی و بهانه ای نداشته باشن گفتم بهش. از فرداش تا سه روز فقط با قرصهای مسکن زنده بودم سرم به هیچ وجه آروم نمی شد و همینطور درد شدید داشت. هیچ غذایی نمی تونستم بخورم. چون دید حیثیتش در خطره و یا شاید وجدان درد گرفت در هر حال فردای روزی که من رو به باد کتک گرفته بود اومد گفت: غلط کردم به خدا چیزی نبود تو اشتباه فکر میکنی من کاری نکردم من ازت معذرت میخوام لطفا این موضوع رو جایی مطرح نکن خلاصه کلی مهربون شده بود و هر روز عذرخواهی و ... من هم با مشاوری که همیشه ازش مشورت می گرفتم صحبت کردم گفت سعی کن ببخشیش به این فکر کن که شاید این اشتباه رو خودت مرتکب شده بودی، توقع نداشتی ببخشه؟ با همه ی دردی که کشیدم سعی کردم ببخشمش اما بهش گفتم خیلی اعتماد کردن بهت سخت شده برام. با همه ی سختی ها و دردهایی که تو قلبم هست این بار رو بخاطر گل روی دخترمون، ندیده میگیرم اما حواست باشه کسی که خیانت میکنه به خودش داره خیانت می کنه نه به همسرش و اینکه خیانت موضوعیه که به خانواده آدم بر می گرده نکن کاری که فردا خدای نکرده این امر دامنگیر نوامیس خودت بشه. چند روز بعد گفت خدا زد پس کله ام من زیاد مغرور شده بودم. باور کن این خانم تو یه گروه سینمایی بود خیلی نا امید بود از چاقیش و هیکلش من میخواستم بهش امیدواری بدم !!!!!!!!!!!!!!!!! با این که باور نکردم اما سعی کردم ندیده بگیرم و بیشتر بهش توجه کنم از هر نظر خصوصا مسائل جنسی.  

بحران سختی بود اما با توکل به خدا و کمک مشاور تلاش کردم و ازش رد شدم. تازه داشتم کمی بهتر می شدم که دقیقا شش ماه بعد به طور خیلی اتفاقی تو جیب کاپشنش سیخ مربوط به استفاده تریاک و یا کلا مواد مخدر دیدم. ماجرا اینطور بود که صبح زود رفته بودم نون بخرم به نونوا گفتم یه نایلون هم بده گفت 300 تومن میشه، گفتم یه نایلون 300 تومن؟ ممنونم آقا نیازی ندارم. بعد نون رو آوردم داخل ماشین دیدم کاپشنش تو ماشینه گفتم می پیچم دور نون تا ده دقیقه دیگه هم می رسم خونه. وقتی کاپشن رو باز کردم  و داشتم صافش می کردم که نون رو بذارم داخلش دستم خورد به یه چیز نوک تیز تو قسمت جیب داخلی کاپشن. دست کردم تو جیبش ، دنیا رو سرم خراب شد یه سیخ .... و یه پاکت سیگار ..... 

چطور ممکنه؟ اینکه خودش پدرش معتاده خودش همه ی بدبختی های اعتیاد رو با همه سلولهاش کشیده . یک ساعت تو خیابونا آواره بودم نمی دونستم چیکار کنم و از کی کمک بخوام. با مشاور تماس می گرفتم جواب نمی داد بالاخره یک ساعت بعد مشاورم بهم زنگ زد و ماجرا رو براش گفتم. کلی آرومم کرد گفت شاید مال خودش نباشه اول خودت رو کنترل کن بعد برو خونه فقط از توضیح بخواه. من رفتم خونه انقدر گریه کرده بودم که تابلو بودم پرسید چی شده گفتم هیچی. بعد از اینکه لباسهام رو عوض کردم اون سیخ رو آوردم و با گریه گفتم فقط بگو این چیه؟ گفت این نمی دونم چیه؟ گفتم اگه نمی دونی چیه تو جیب تو چیکار می کنه؟ گفت مال من نیست مال همکارمه تو کیوسک من جا موند منم دیدم یکی داره میاد سریع برداشتمش که کسی نبینه. گفتم خب چرا سریع ننداختیش بیرون؟ گفت الان میندازم. گفتم من که نبایدبهت بگم مواد چه چیز بیچاره کننده ایه ، باید بگم؟  گفت نه من خوم میدونم. خیلی حال بدی داشتم. انگار در و دیوار خونه تنگ تر شده بودن. انگار یکی پاش رو گذاشته بود رو خرخره ام و هر لحظه فشارش بیشتر می شد. خیلی ازش خواهش کردم که نره سراغ این موارد اون هم قول داد و گفت تریاک بهم نمی سازه و ... 

مشاور هم گفته بود حواست بهش باشه اگه مشکلی داشته باشه بالاخره متوجه میشی مثل همین سیخ که متوجه شدی. از اون روز دیگه بیشتر سعی کردم هواش رو داشته باشم بهش محبت کنم و ....