ای کشتی نجات زمان، کشتی ام شکست/ افتاده ام به ورطه ی گرداب خودپرست
در عرشه ی سفینه ات ای نوح کربلا / جایی برای آدم کشتی شکسته هست؟
شب قبل از دادگاه تو ماشین دستم رو گرفت و می خواست ببوسه. به زور دستم رو کشیدم و همون لحظه صورتم خیس اشک شد گفتم داری چیکار می کنی؟ میخوای همه چی برام سخت تر بشه؟ گفت روز که صیغه ی طلاق جاری میشه قبلش می بوسمت هر طور شده. قلبم زیر و رو شد. چیزی بهش نگفتم اما درونم .....
بالاخره روز دادگاه رسید. آخ که چه حالی دارم از داخل ماشین اشکهام بی اختیار می ریختن خیلی سعی می کردم جلوی وکیل خودم رو کنترل کنم اما مگه می شد؟ با دست خودم داشتم به همه ی شیرینیهای زندگی مشترک پایان می دادم. چاره ای نداشتم چون شیرینی های زندگی ما به تلخی های بدی تبدیل شده بود و ادامهاش هر دوی ما و خصوصا طفلک معصوممون رو داغون میکرد. یه سری از کارهامون اونجا انجام شد. رفتیم پزشک قانونی حدود دو سه ساعت کارمون طول کشید. اونجا سر و صدا کرد که مگه چیکار دارین میکنین که انقدر طولش میدین رفت بیرون از اتاق منشی و هی بهش میگفت گاو گاو و فحش های دیگه ... منشی گفت این رو برای چی آوردی که سر و صدا می کنه. اگه به احترام بابات نبود الان زنگ می زدم صد و ده بیاد ببرتش. خلاصه آبروریزی ..... تو دلم گفتم خدایا داری بهم نشون می دی و میگی ناراحت نباش در قبال تنهایی و هزار مصیبتی که جدایی داره لا اقل از اینجور مسائل خلاص می شی؟
خلاصه روز سختی بود. از پزشک قانونی که برگشتیم خونه دیگه اشکی نداشتم اما تا آخر شب همینطور چشام می سوخت.
آخرشب که از هیئت برگشتیم بهم گفت: دمت گرم، خیلی مردی لااقل از فامیلهای من مردتری. !!!!!!!!!!!
و من تو دلم گفتم حالا خیلی دیره برای فهمیدن این مطلب. کاش زودتر فهمیده بودی که خیلی از نامردیهای اطرافیانت ما رو به اینجا کشوند.
این شبها همش تو هیئت میگم خدایا من رو رستگار کن. دخترم رو رستگار کن. باباش رو هم هدایت کن نذار باعث خاری دخترم باشه. خدایا من چشم امیدم به خودت و ال الله هست. کمکم کنید. خدایا دخترم رو دریاب و هرگز طعم تلخی هایی که من چشیدم رو بهش نچشون.
دیشب وقتی می رفتیم هیئت گفت: ازت چند تا خواهش دارم. سه تا وسیله هست که اینا (خانواده اش و به احتمال نود و نه درصد خواهر و مادرش) دارن من رو میکشن که حتما بیارش. یکی اون ظرف میوه یکی هم اون شش تا بشقاب و طلا. گفتم اونا رو می دم اما طلا رو نمیدم مگه ما باهم توافق نکردیم؟ گفت قول می دم برات بخرم بذار بدم طلا رو بهشون گفتم مگه تو نگفتی که وام گرفتی و اونا طلا رو ازپول تو خریدن؟ گفت خب ولش کن دیگه ادامه نده. وقتی خواستم برم داخل هیئت گفتم: فقط این رو بدون خانواده بسیار بسیار نامردی داری.
پیاده شدم و خدا می دونه تو هیئت چه فشاری بهم اومد. چقدر از ته دلم دلشکسته شدم.
برگشتیم خونه بهش گفتم چقدر آدم می تونه پست باشه؟ یه ظرف میوه که سالگرد عقدمون کادو دادن و شش عدد بشقاب که جهیزیه مادرش بود و داده بود بهم تا نگه دارم برای دخترم و بزرگ که شد بهش بدم. خیلی پستن. گفتم اگه طلا رو تو میخواستی بهت می دادم دیدی که وقتی گفتی 5 میلیون پول میخوای داشتم طلا رو میفروختم تا پول رو بهت بدم اما خودت گفتی نفروش طلا رو بده به دخترمون. من دنبال مال نیستم. از 314 سکه مهریه ام رو بخاطرحضانت بچه گذشتم اونم حضانتی که تو برام شرط بذاری تا وقتی ازدواج نکردی بچه رو می تونی نگه داری. اونوقت این آدمهای حقیر و کوته نظر دنبال چی هستن؟ گفتم فقط آدمای اطرافت رو بشناس از ما که گذشت اما بخاطر خودت چشمت رو باز کن. خواهرت توقع نداشت برای تو هیچ خرجی بکنن. اوایل ازدواجمون یه بحثی بین من و همسرم شد که طبق معمول همسرم این موضوع رو انتقال داد به خانواده اش. خواهرش بهم زنگ زد من هم تو محل کار بودم جواب ندادم. برام اس ام اس و فحش و بد و بیراه نوشته بود بازم جوابی ندادم رفتم خونه ازش توضیح خواستم که چرا اونا رو دخیل می کنه و خلاصه بحثمون بالا گرفت. من هم رفتم منزل عمه اش که قبلا واسطه ازدواج ما بود و تو جریان شب عروسی شوهرش ضمانت این آقا (همسرم) رو کرده بود و گفت هروقت خطایی کرد به خودم بگو. خلاصه اینکه اونها (عمه و شوهرعمه همسرم) من رو بردن منزل پدرش اونجا پدر و مادر و خواهر همسرم حضور داشتن. خواهرش میگفت ما بخاطر تو طلا خریدیم مادر من بخاطر خرید طلای تو مجبوره بره سر کار!!!!!!!!!!!!!!!! ای خاک بر سر من بدبخت که همچین آدمایی نصیب من شدن یه جوری میگفت طلا انگار ده بیست میلیون طلا بود یه سرویس یک میلیون و دویست هزار تومنی !!!!!!!!!!!!!!!!!! که خودشون رفتن خریدن و حتی من رو برای انتخابش نبرده بودن. مثل عصر حجر. سرویسی که الان بعد از حدودهفت سال تازه قیمتش شده سه و نیم میلیون تومن!!!!!!!!!!! شوهر عمه اش انقدر از شنیدن حرفای خواهر همسرم ناراحت شده بود گفت من اصلا فکر نمی کردم تو انقدر بی ادب باشی اگه من جای پدرت بودم پرتت می کردم تو حیاط. پاشو برو بیرون از تو جمع به تو ربطی نداره دخالت می کنی. اگه تو خواهر خوبی بودی به جای دخالت، داداشت رو نصیحت می کردی و میگفتی حرف خونه ات رو نیار اینجا نگو. به جای اینکار برای خانمش چرت و پرت می فرستی؟ فکر میکنی این خانم بلد نبود برات مثل تو چرت و پرت بنویسه؟ خانمی کرده و مثل خودت رفتار نکرده روت رو زیاد کردی؟ مادره یه دفعه گفت من گفتم اینا رو بنویسه
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک
مادر که اون باشه از بچه ها چه انتظاری میشه داشت؟
فقط خدا رو شکر می کنم هیچ وقت در این چند سال که با همسرم ازدواج کردم و خانواده اش زیر زیرکی فتنه درست کردن برام مثل اونا رفتار نکردم. همیشه بیشترین احترام رو بهشون گذاشتم. بارها پیش اومد با همسرم بحثم شده بود اما وقتی اونا اومدن خونم بهترین سفره رو براشون تهیه کردم. از این بابت همیشه شاکرم.
سر قضیه ازدواج خواهرش یه جورایی همسرم رو تحویل نگرفتن یعنی همه چی که تموم شد مثل فامیلهای دیگه بهش گفتن مثلا امشب بله برون هست. و به همسرم خیلی برخورد خب ناسلامتی بچه ی بزرگ خانواده بود اما در اصل حضور ما اونجا فقط فرمالیته یعنی اگه بخاطر آبروشون جلوی خانواده داماد نبود اصلا برای حضور الکی هم به همسرم نمی گفتن که بیاد. همسرم بهشون گفت من رو برای پذیرایی از مهموناتون میخواستین؟ وقتی هه چی رو خودتون تعیین کردید چه نیازی به من بود؟ و .....
خونه که اومدیم گفت دیگه نمیرم اونجا دیگه پدر و مادری ندارم و .... گفتم درباره پدر و مادرت نباید اینطور بگی حواست رو جمع کن اما احترامشون رو نگه دار. اون روز هم بهش گفتم فقط چشمت رو باز کن و اطرافت رو درست بشناس اما این آقا باز نفهمید و نشناخت که نشناخت. همیشه برای خانواده اش مایه گذاشت اما اونا هیچ وقت کمکی براش نبودن.
سال گذشته با همین خواهرش قهر کرده بود. چند ماه قهر بودن اما من همش میگفتم این کار درستی نیست. ای خدا می سوزم الان که یادم میاد. خواهرش زایمان کرد من بهش زنگ زدم و تبریک گفتم پدرش جای تشکر ، زنگ زد به همسرم که وقتی تو با خواهرت قهری برای چی خانمت بهش زنگ زده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دو روز بعدش قرار بود بریم شهر محل زندگی خانواده اش، برای یه کار اداری. تو راه هی گفت چی کار کنم نمی دونم چند بار تکرار کرد گفتم شیطون رو لعنت کن و بریم خونه خواهرت شیرینی و هدیه ببریم اگه تحویل گرفت که خب الحمدلله اگه نه تو وظیفه ات رو انجام دادی و با اینکه بزرگتر بودی پا پیش گذاشتی. خلاصه راضیش کردم و بردمش. و خلاصه با برادرش از این نوع قهرها زیاد داشت. میگفت بچه ام رو بغل نکنه اون عموی بجه ی من نیست و ازاین حرفا. هر بار هم تو خونه بهش می گفت برادر آدم تکیه گاه آدمه تو بزرگتری کن تو کوتاه بیا. هیچ وقت نخواستم با خانواده اش بد باشه. قهر باشه اما اونا ....
نمی دونم چرا بعضی آدمها تا این حد بی ملاحظه هستن. همش با خودم میگم آخه من چه بدی در حق شماها کردم که الان هم که زندگیم بهم خورده دست بردار نیستین؟ جای اینکه یه کاری کنین که زخمی که بچه تون بهم زده خوب بشه، کاری می کنین که زخمم سر باز کنه؟
نمی دونم شاید توقع داشتن من باز هم بمونم و بچه شون یه زن دیگه هم بیاره تو زندگیم. به خدا می سپارم تک تک شون رو. به همین پرچم سیاه های عزای حضرت ارباب میسپارمشون.
بعد بهش گفتم خواهرت دلش داره میترکه میخواد همون یه سرویس هم که برات خریده بودن پس بگیره من تا حالا هرچی اینا بهم بد کردن و موش تو زندگیم دوندون احترام کردم بهشون ولی دیگه نمی ذارم دیگه زندگی وجود نداره که بخاطرش کوتاه بیام. انقدر از درون خالیه انقدر کمبود داره که فقط خود خدا می دونه. یه روز دخترم فامیلی من رو گفت و گفت من فامیلیم مثلا فلانیه، عمه اش بهش میگه هرکی فامیلیش فامیلی ما نیست باید بیاد دست ما رو ببوسه. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
موندم تو خلقت خدا که بعضی ها رو با چه عقده ی حقارتی آفریده. الحمدلله که هیچ وقت اینطور نبودم و ان شاء الله نخواهم بود.
همسرم گفت ول کن دیگه من خودم به اندازه کافی بهم ریخته ام.
خدایا تو که میدونی چقدر تو زندگی مشترک بهم ظلم شد من نزد تو دادخواهانه اومدم.
السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار
وکیل زنگ زد و گفت احتمالا چهارشنبه یا شنبه جلسه دادگاه برگزار میشه. حالم خیلی خراب شد. کلی گریه کردم. از طرفی هم هنوز همسرم برا خودش جایی برای زندگی تهیه نکرده. خدایا چرا من انقدر دلم براش می سوزه؟ چرا با همهی ظلمهاش، هنوز هم در درونم بهش محبت دارم و حاضر نیستم سختی بکشه. نمی دونم این چه احساس متناقضیه که دارم. از طرفی دوست دارم همه چی تموم بشه هر چه زودتر از طرفی نگران همسرم هستم. نگران دخترم که چطور باید با این موضوع کنار بیاد و نگرانی های بسیار زیاد دیگه که بعد از جدایی وجود داره. خدایا به حرمت این شبها و روزهای عزیز خودت به هر سه ما عنایت کن تا اگه در کنار هم خوب نبودیم دور از هم خوب باشیم.
حضرت ارباب، حضرت زینب (س) شرمنده شما هستم. این روزها باید دلم سرشار از غم شما باشه اما غم خودم بیشتر تو دلمه. غم دخترم غم ...
خودتون به دل خسته وشکسته ام نظری کنید.
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین
اوایل ازدواجمون وقتی خطایی میکرد همش قول می داد که تکرار نمی شه و یا اینکه همش می گفت من دارم همه ی تلاشم رو برای بهتر شدن انجام میدم. اما از وقتی بچه به دنیا اومد کم کم شروع کرد به ناسازگاری کردن. وای وقتی یادم میاد کلا بهم میریزم. یادم نمیره یا جایی که من و بچه بودیم نمیخوابید یا اگه میخوابید من نمی تونستم از هیچ گونه روشنایی استفاده کنم. گاهی اوقات که دیگه واقعا نمیتونستم ببینم از نور موبایلم استفاده می کردم. مثلا وقتی میخواستم به بچه شیر بدم انقدر تاریک بود که اصلا دهن بچه رو نمیدیدم باید نور گوشی موبایل رو می گرفتم تو صورت کوچیک طفلک تا بتونم بهش شیر بدم. بچه که گریه میکرد هیچ وقت کمکم نمیکرد. تو روز کمک میکرد اما شب اصلا نه تنها کمک نمیکرد با غُر زدنهاش اعصابم رو بهم میریخت.
قبل از بچه دار شدن چون من تمایل به بچه دار شدن نداشتم قول می داد قسم میخورد من هم فریب حرفهاش رو خوردم و اینکه همش لااقل به زبون میآورد که سعی میکنم بیشتر خودم روحفظ کنم سعی میکنم رفتارهای بدم رو کنار بذارم. چون خودش رو کامل نشون نداده بود من رفتارهاش رو به حساب کم تجربه بودن هر دو نفرمون در زندگی گذاشتم و راضی شدم که بچه دار بشیم. اما بعد از به دنیا اومدن بچه ورق برگشت. هربار که بحثمون می شد میگفت من همینم نخواستی برو . بچه شده بود یه حربه براش. بهم میگفت حیف بچه ی من! که شیر تو رو میخوره!!!!! یه شب خونه مادرش بچه خیلی گریه می کرد جلوی خانوادش به من میگفت بچه رو بده کنار من بخوابه خوب میشه کنار تو احساس آرامش نمیکنه. چقدر با حرفاش دلم رو شکست. خدایا ............
بهم میگفت کاری می کنم روانی بشی بعد از رفتارت فیلم میگیرم می برم دادگاه علیهات استفاده می کنم و بچه رو ازت میگیرم.
خلاصه اینکه کلا بچه شده بود یه حربه که همه جوره ازش استفاده میکرد. چیزی هم که گستاخترش کرده بود، این بود که یکی دوبار خانواده ام متوجه مشکلات ما شدند و من با این حال برگشتم سر زندگیم، بدون اینکه آقا کوچکترین تغییری کنه یا عذرخواهی کنه.
کارهای بد زیادی در حقم انجام داد. بعضی هاش رو بعدا فهمیدم. مثلا اینکه برادرم با یه دختری دوست شده بود و ما اصلا از این ماجرا چیزی نمیدونستیم، وقتی من نبودم و سرکار بودم اونا رو آورده بود خونهمون که بیاین باهم باشین. یا اینکه تو محل کارش کسایی هستن که مشروب مصرف می کنن. ایشون برای برادر من مشروب می آورد. برادرم بهش گفت من اهل مشروب نیستم. گفت حالا بگیر یه وقت دوستی رفیقی میاد ممکنه استفاده کنی.!!!!!!!!!!!!! فقط خواهرت نفهمه اگه بفهمه بیچاره ام میکنه.
اینها گوشه ای از خیانتهایی بود که در حق خودم و خانوادم کرد.
خب اگه برادر من مشروب رو استفاده می کرد و الکلی میشد کی جوابگو بود؟ خدا به پدر و مادرم رحم کرد که برادرم نپذیرفت. الحمدلله.
خدا رو شکر می کنم که این ماجراها رو بهم فهموند و نشونم داد اینی که هر روز زیارت عاشورا میخونه و به خاطر به قول خودش نماز سر وقتش خیلی وقتها سرم داد و بیداد کرده و من رو اذیت کرده چقدر نفاق داره در درونش. خودش هنوز هم نمی دونه که من ماجرا رو می دونم. هیچ وقت به روش نیاوردم اما دانستن این مسائل من رو در تصمیم جدی تر و مصمم تر کرد.
بعد از دادن دادخواست به وکیل، منتظر نوبت بهزیستی شدیم. حدود یک هفته. رفتیم یه سری سوال و ... پرسیدند و گفتند باید 4 جلسه مشاوره بیایید. چقدر کلافه بودم خدایا خودت می دونی من چه شرایطی رو دارم تحمل می کنم. کمک کن زودتر خلاص شم. تو یه خونه دارم باهاش زندگی می کنم اون هم گل و بلبل. من بخاطر اینکه سر لجبازی نیفته دارم تحملش می کنم و اصلا نه رو حرفش حرفی می زنم نه اعتراضی می کنم. فقط سعی می کنم از اینی که هست بیشتر بهم فشار نیاد. دیگه توان هیچ گونه جر و بحثی رو ندارم برای همین تقریبا واکنش خاصی به هیچ حرکت و حرفش نشون نمی دم. هر روز یه جور حرف میز نه. مثلا میخواد من رو قانع کنه بیخیال جدایی بشم. اما چون کلا شخصیت بی ثباتی داره یکی دو روز بعدش یه حرفی میزنه که اون حرف قبلیر رو نقض می کنه.
تو بهزیستی خیلی خواهش کردم که جلسات رو کمتر کنن گفتن حالا بیاید بعدا ببینیم چی میشه. اولین نوبت رو حدودا یک ماه بعد دادن. یک ماه که برام اندازه ده ماه طول کشید. تو مشاوره مددکار ازش پرسید ازدواجتون اجباری بود یا اختیاری. گفت اجباری!!!!!! مددکار که یه آقایی هم بود تعجب کرد با تعجب پرسید از طرف شما اجباری بود؟!!!!!!!!!! گفت آره پدرم من رو مجبور کرده بود. خیلی جالبه برام کار خداست خیلی وقتها از نادانی و غرور بیش از حدش حرفهایی می زنه که اصلا مرد بودنش رو زیر سوال می بره. یه زن اگه بگه مجبورم کردن خب قابل قبوله اما یه مرد رو میشه مجبورش کرد برای ازدواج؟ اون هم کسی با شخصیت و غرور و گستاخی این آدم؟!!!!
ازش پرسید هیچ وقت علاقهمندی نبود؟ گفت: نه نبود. به من گفتن ازدواج کنی علاقه مند میشی بعد گفتن بچه دار بشی علاقه مند میشی. اما هیچ وقت نشد............
حرفاش مثل زهر بود برام. با خودم میگفتم یعنی تو همهی این سالها که بهم میگفت تو برای من همه چیزی ، تو نفر اول زندگیم هستی. من تو رو خیلی دوست دارم اما تو من رو دوست نداری .... همه و همه ی ابراز محبتهاش، دروغ بود؟
بعد در جواب خودم میگفتم چرا ناراحت میشی تو که در رفتارش میدیدی که اون کارهاش از رو دوست نداشتنه. اون انقدر خودخواهه که فقط خودش و خواسته های خودش رو دوست داره. مگه همین کار آخرش همین معنی رو نمی ده؟
به خاطر خواست خودش، به خاطر یه هوس و دوست داشتن قدیمی به توکه هیچ به بچهی معصومش هم رحم نکرد.
چند روز قبل می گفت الان داستان چی میشه؟ سه طلاقه میشه؟ گفتم من چه میدونم؟ گفت آخه سه طلاقه بشه دیگه جایی برای رجوع نمی مونه. شاید تو بخوای رجوع کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!. گفتم راست میگی نه که خاطرات خیلی خوبی ازت دارم حتما این کار رو می کنم.
روز بعدش گفت: ماهی یک بار مهمونی میام خونت. بالاخره از غذای خوشمزه تو نمیشه گذشت. !!!!جوابی ندادم اصلا
بعد گفت جشن ها و عروسی هاتون من رو دعوت می کنی؟ نگاه عاقل اندر سفیه کردم بهش گفتم شما اونوقت چه نسبتی با من دارید؟ بعد گفتم اگه مردم هم نباید بیای. گفت انقدر ازم بدت میاد؟ گفت ولی من مردم تو بیا لااقل یه قرآنی میخونی برام.
یکی دوشب قبل دخترم داشت می گفت مثلا تو خواهر ی منی تو هم داداشی منی و ....... بهش گفت تو دیگه تا ابد نه خواهر داری نه برادر. گفتم چرا باباش فعاله براش دست و پا می کنه. گفت باباش شاید ازدواج کنه ولی بچه دار دیگه نمیشه!!!!!!!!!!!!!!
بعد گفت حالا حالاها که نمی تونم ازدواج کنم. چیزی ندارم که بتونم ازدواج کنم. گفتم بله اونی که مثل من خریت کنه دیگه پیدا نمیشه. (البته تو دلم میگفتم تو که عشق داشتی چی شد پس؟ عشقت بیاد با همین نداریت باهات ازدواج کنه دیگه. مگه عاشق نیست؟)
گفت شایدم دوباره با تو ازدواج کردم. جوابی بهش ندادم ولی تو دلم گفتم یکبار به خاطر حرف مادرم که گناه داره . تو کارمندی بذار از حقوقت کسی که نداره استفاده کنه. با تو که هم سوادت ازم کمتر بود هم از نظر مالی حتی پنجاه هزار تومن پس انداز نداشتی و شب عروسیمون خانواده ات تو رو با جیب خالی روانه خونه ات کردن. حتی پول نون نداشتی. تنها پولی که تو جیبت بود چهل پنجاه هزار تومنی بود که خاله و زندایی من شب عروسی بهت رونما کرده بودن. یادم نمیره اولین مسافرت بعد عروسیمون من رو بردی مشهد برگشتنی ماشین خراب شد ده تومن پول تو جیبت نبود من از پس اندازم صدهزار تومن خرج ماشین کردم. اونوقت تو جواب همه ی گذشت هام رو اینطوری دادی. من رو از کارم هم بیکار کردی.
تو دلم میگفتم آخه چقدر تو وجودت حماقت وجود داره. چقدر راحت هر حرفی رو میزنی؟
آخه مگه خاله بازیه؟ همه چیز برات مسخره است. انگار تو هپروت زندگی می کنی. این روزها از این حرفها که تو دلم هست و به زبون نمیارم زیاده.
برای خودم متاسف شدم که چرا زودتر نشناختمش و خوشحال که دارم زندگی با همچین آدمی رو تمومش میکنم. با همه ی تلخی ها سختی ها دلتنگی ها و خیلی چیزهای دیگه ای که مطمئنا بعد از جدایی پیش میاد، مطمئنم کارم اشتباه نیست.
اینروزها برام مثل یه خواب و رویای پریشانه. منتظرم این کابوس تموم شه و بیدار شم و با توکل به خدا یه صبح دل انگیز رو شروع کنم . از خدا میخوام کمک کنه و برام روزهایی رو رقم بزنه که بتونم دردهام رو تسکین بدم. خدایا ازت دلخوشی میخوام به خاطر دخترم.
امروز اصلا حال جالبی ندارم. از یه کوچه ای رد شدم که یه واحد از آپارتمانهاش رو اجاره کرده بودیم دو سال قبل. من اونموقع مغازه داشتم و تنها روز تعطیلم، جمعه بود. صبح زود روز جمعه همراه مادرم رفتیم برای نظافت خونه. خیلی هم کثیف بود و احتیاج به نظافت اساسی داشت. وسط روز براش پیام سلام و احوالپرسی فرستادم. جوابش این بود: روز جمعه مسخره کردی ما رو؟
خونه که اومدم بهش گفتم برای چی این رو نوشتی؟ گفت: یه روز جمعه خونه ای با هم صبحانه بخوریم!!!!!!!! گفتم جای اینکه از من و مادر بیچاره ام که همش داره جور ما رو میکشه تشکر کنی و برای کمک بیای، یه چیزی هم طلبکاری از من؟
در همهی موارد زندگی اینطور بود. همیشه طلبکار بود هیچ وقت یار و همکار نبود. برای عروسی خواهرش که قرار بود تو تالار برگزار بشه و اصلا هم قبلش مهمان نداشتن تو خونه پدرش، 3 روز مرخصی گرفته بود، اما برای هیچ کدوم از اسباب کشی ها حتی یک ساعت مرخصی نگرفت. بارها پیش اومد خواهرش یا فامیلاش اومدن منزل ما و ایشون به قول خودش یا جیم شد یا اجازه گرفت زودتر از موقع اومد خونه اما هیچ وقت برای من چنین کاری انجام نداد. برای من همیشه عجله داشت. همیشه توقع داشت وقتی گفت آماده شو مثلا بریم جایی من آماده باشم دم در بایستم تا این کار رو نمی کردم شروع می کرد به وقت تلف کردن و یه دفعه داد بیداد می کرد میگفت تو آماده نبودی من منتظر تو بودم. می گفتم تو که هنوز لباس نپوشیدی می گفت اول تو باید لباس بپوشی آخه من گرمم می شه!!!!!!!!!!!!! جالبه لباس کی بیشتره آقایون یا خانمها؟ و ضمن اینکه اگه من اهل آرایش و ست کردن لباس و ... بودم حق داشت اما من اصلا اهل این چیزها نبودم یعنی پول ست کردن لباس رو نداشتم که اهلش باشم. آرایش رو هم که هردو دوست نداشتیم.
درد کارهایی که کرده، نیش حرفهایی که زده هنوز برام حتی کمرنگ نشده.
**************************
بالاخره بعد از تحقیق و پرس و جو و نشست با چند وکیل، یکی از وکلا رو انتخاب کردم که کارهام رو انجام بده. البته نیازی به وکیل نبود چون جدایی قراره توافقی باشه اما من انقدر روحم آزرده و خسته بود حتی نمی تونستم خواسته هام رو به همسرم بگم. یه روز فهمید وکیل گرفتم برام پیام فرستاد که اگه چیزی به نفعم نباشه قبول نمی کنم. اگه اون توافقی که با هم حرف زدیم رو بخوای چیزی بهش اضافه کنی نمیپذیرم. با هزار بدبختی راضیش کردم بیاد با وکیل حرف بزنه. اومد ولی انقدر عصبی بود که 10 دقیقه بعد از اومدن به دفتر وکیل یه دفعه با عصبانیت از جاش بلند شد که من نمیتونم اینجا منتظر باشم. منشی بیچاره چون این وضع رو دید سریع رفت به وکیل گفت وکیل هم مراجعه کننده قبلی رو فرستاد بیرون و ما رفتیم داخل. من از وکیل خواسته بودم بهش بگه حضانت بی قید و شرط دخترم رو به من بده و شرط ازدواج نذاره. ولی قبول نکرد. گفت امکان نداره و ...
تو راه برگشت بهش گفتم چطور تو داری ازدواج می کنی اما برای من شرط می ذاری؟ گفت نه شرط نمی ذارم بچه رو از الان بده من و تو هم برو دنبال زندگیت. گفتم من که مثل تو نیستم.
گفت نه من نمی تونم اجازه بدم یه مرد غریبه بیاد بالا سر دختر من. گفتم چطور تو داری میری بالاسر دختر 15 ساله ی مردم؟ گفت من فرق دارم من به خودم اطمینان دارم اما به هیچ کس جز خودم نمی تونم اعتماد کنم . (کافر همه را به کیش خود پندارد... )
بهم می گفت تو خونه ای که قراره در آینده داشته باشم، دخترم یه اتاق برای خودش داره. من می خوام دخترم رو المپیکی کنم براش برنامه دارم. تازه اون خانم میگه همین حالا هم بچه رو بیار من نگه می دارم. بهش گفتم تو به فکر بچه هستی تو برای بچه برنامه داری؟ تو بفکر خودت و خوشی های خودت هستی فقط و فقط. گفت معلومه که هستم من باید اول خودم خوش و خوشبخت باشم تا بتونم بچه ام رو خوشبخت کنم!!!!!!!!!!!!!! از کجا معلوم بچه پیش تو بمونه شاید نتونه تو رو تحمل کنه و بیاد پیش خودم. و بعد گفت شهرستان ما که زیاد دور نیست حالا می شنوی و می بینی که چقدر خوشبخت می شم. (کلا از خود راضی و خودپسنده و این حرفاش هم نشونه همون اخلاقشه هم خودش اینطورن هم خانوادش این خصلت رو دارن) خلاصه خیلی هارت و پورت کرد و طبق معمول من رو مقصر همه چی دونست. می خواست با حرفاش بیشتر دلم رو بسوزونه. آخر حرفاش گفتم فقط این رو بدون آه من و بچه ام تا قیامت همراهته.
روز بعد تلفنی با وکیل صحبت کردم گفت تصمیمت رو بگیر درباره توافق و بعد بیا برای دادخواست.
با خانواده ام مشورت کردم اونا گفتن تصمیم با خودته ما فقط می خوایم تو آرامش داشته باشی این شرطش تو رو اذیت نمی کنه؟ گفتم من که حالا حالاها قصد ازدواج ندارم بعدها هم بچه بزرگ میشه به حرف این نیست. دادگاه اختیار رو به بچه میده. و خلاصه دوباره مشورت با وکیل و تصمیم نهایی این شد که به وکیل مراجعه کنم و دادخواست تنظیم بشه.
روزی که برای نوشتن دادخواست قرار بود برم داشتم لباسم رو میپوشیدم که اومد صورتم رو بوسید، من می لرزیدم گفت چیه انقدر سختته؟ چیزی نگفتم. خواست بغلم کنه گفتم این چه کاریه؟ گفت دلم تنگ شده برات گفتم تو که دل کندی دیگه چرا دلتنگی؟ گفت کی گفته من دل کندم؟ هیچی نگفتم. و سعی کردم زودتر لباسم رو بپوشم. بعد گریه اش گرفت و رفت تو رختخوابش سرش رو کرد زیر پتو و شروع کرد به بی صدا گریه کردن. من هم اصلا تحمل این حالت رو نداشتم گفتم الان این حالتت یعنی چی؟ مگه خودت همین رو نمی خواستی. هزار بار ازم خواستی توافقی جدا شیم من بخاطر بچه نپذیرفتم حالا که این ماجرا باعث شد بپذیرم این کارهات چه معنی ای داره؟ با همون حالت گفت هیچی برو. انقدر حالم بد بود که ماشین رو سر کوچه گذاشتم و با ماشین خطی رفتم دفتر وکیل. تمرکز نداشتم که رانندگی کنم. وقتی همکار وکیل ازم اسم دخترم رو پرسید بغضم ترکید. تو خونه هم وقتی نگاش میکردم گریه می کردم. دست خودم نبود. با همه ی ظلمهایی که همسرم بهم کرده بود برای اون هم بغض می کردم و احساس دلتنگی داشتم.
رسیدم خونه انقدر داغون بودم که فقط خدا می دونه. دخترم گفت بابایی شما دارید چه کار می کنید؟ من متوجه شدم. من گوشم به حرف بزرگترها هست!!! با این حرفاش بدتر شدم. دلم میخواست برم تو یه صحرایی داد بزنم از ته دلم ضجّه بزنم و خدا رو صدا کنم و خالی بشم. برام چای نبات آورد و به زور به خوردم داد. طفلک اومد انقدر خوشحالی کرد گفت مامانی تو رو خدا از بابام خوشحال شو.
بهش گفتم ببین حال بچه رو. بخاطر اون میخوام پا رو دلم بذارم و این چند روز آخر که هستیم رو دوستانه باشیم. دیگه گریه امون نداد و حرفی نزدم.
اونشب وکیل گفت دادخواست رو بده همسرت امضا کنه و بیار. فردای روزی که دادخواست نوشتم بردم دادم به همسرم. امضا نکرد گفت از فرداشب شیفتم عوض میشه. شب کار می شم و شاید این آخرین شبی باشه که خونه ام. تلخ تر از اینش نکن بهم امشب رو مهلت بده. چیزی نگفتم و دخترم رو بردم بخوابونم. صدام کرد و گفت میشه یه لحظه بیای؟ رفتم ، گفت اگه میشه و برات ممکنه وقتی دخترم خوابید حتی اگه خواب بودم بیا کنارم.
این جمله اش باعث شد که اصلا خوابم نبره. مثل همیشه که زود دلم میسوخت براش رفتم دیدم خوابه. برام سخت بود اما بالاخره این همه سال باهم زندگی کرده بودیم کنارش خوابیدم. یه مدت کوتاهی که گذشت بیدار شد و مثل آدمایی که قراره دیگه همدیگه رو نبینن شروع کرد به بوسیدن من. هنوز هم نمی دونم بوسیدنش از روی هوس و ... بود یا نه اما به هرحال برای اینکه پیش وجدان و خدای خودم در آینده آسوده باشم، این کار رو کردم. و خواستم تا لحظه ی آخر کوتاهی ای نکرده باشم.
ظهر هم که از سر کار اومد اصرار کرد که بیا با هم غذا بخوریم. وقتی دخترم دید من حرف پدرش رو گوش کردم اومد بوسم کرد و گفت آخ جون مامان از بابایی خوشحال شدی؟؟ وای که جگرم سوخت از این حرفش. اما خود خدا می دونه که محبت این آدم مقطعیه و اینکه من چقدر بهش فرصت دادم. و وقتی ازش نا امید شدم رو خودم کار کردم و سعی کردم تغییر کنم. تغییر هم کردم هرچند درونم داغون شده بود اما با خودم میگفتم بخاطر بچه هم شده باید تحمل کنم. اما همه چیز داشت یکطرفه پیش می رفت و آخرش به اینجا ختم شد. به جایی که طرف علنا و حتی در خصوصی ترین وقتی که ممکنه دو تا همسر با هم داشته باشن حرف از یه زن دیگه بزنه و با گستاخی و بی رحمی قلبی اما طوری که بخواد سرم رو شیره بماله (نه با خشم و عصبانیت با نرمی زبون) بهم بگه تو رضایت بده من اون رو هم داشته باشم و من هربار خودم رو به خریت زدم و گفتم با محبتم بالاخره از سرش می افته اما نه تنها اینطور نشد بلکه در حضور خودم طرفش بهش زنگ زد و وقتی بهش گفتم چرا می خندید و می گفت من که گفته بودم بهت !!!! به همین راحتی له ام کرد و من اینبار دیگه نتونستم طاقت بیارم و حجت بر من تمام شد که این شخص دیگه ارزش همراهی و همسری و حتی پدری رو نداره.
بالاخره بعد از دو سه روز امضا کرد. گفت وقتی میری مواظب باش. گفتم ماشین نمی برم یعنی هرباری که رفتم نبردم تمرکز ندارم. گفت: خودم می برمت پیش وکیل. وقتی دادخواست رو دادیم تو راه سرم گیج رفت و نزدیک بود بخورم زمین که از پشت بغلم کرد. کیفم روگرفت و تا جای پارک ماشین همینطور بغلم کرده بود. انگار یه فلاش بک به گذشته زده باشم یاد چند ماه قبل افتادم یه روز مریض شده بودم حال خیلی بدی داشتم تا نزدیک ظهرتحمل کردم اما دیگه طاقت نیاوردم و آدمی مثل من که کلا کم به پزشک مراجعه می کنم و بیماری رو جدی نمی گیرم، بهش گفتم من رو ببر درمانگاه نمی تونم رانندگی کنم. انقدر تو راه غُر زد که الان نزدیک اذانه، نماز دیر میشه. عصبانی شد خلاصه کاری کرد که وقتی دکتر فشارم رو گرفت و خواست برام سرم بنویسه از ترس طول کشیدن سرم و غرُ زدنهاش گفتم سرم ننویسید سعی می کنم مایعات بیشتر مصرف کنم.
حالا بغلم می کنی؟ حالا که له ام کردی و خُرد شدم؟ صدای خرد شدن سلول به سلول بدنم رو شنیدم؟ نوشدارو بعد از مرگ سهراب؟
خونه که رسیدیم کلا مهربون شده بود. یه روز وکیل تماس گرفت و گفت یه مبلغی رو واریز کنید و منتظر تماس من باشید که شما رو به بهزیستی معرفی کنم. و چون من وکیل گرفتم هزینه با من بود.
از اون روز همش سعی می کرد من رو منصرف کنه. بهم گفت کاش تو ماه رمضون باهام دعوا نمی کردی. این ماجرا از ماه رمضون تا حالا پیش اومده. دیگه هرچی میگفت سعی می کردم سکوت کنم.
انقدر سردردهای شدید داشتم که گاهی از بینیم خون می اومد. مدام تو خونه افتاده بودم. هر روز یه جمله ای میگفت که معنیش این بود که این کار رو نکنیم. یه بار هم برام پیام داد که خواهشا من رو نفرین نکن آخه یکبار در حق کسی نامردی کردم هنوز دارم از نفرین اون بلا می کشم. گفتم نفرین نمی کنم اما نامردی که در حق من و اون طفل معصوم کردی بدترین نوع نامردیه و ما داریم تاوان اشتباهات تو رو پس می دیم.
یه شب گفت بیا بریم یه جای دور زندگی کنیم یه استان خیلی دور مثلا هرمزگان چه میدونم زاهدان .....
گفتم نه آزموده را آزمودن خطاست.
در دلم گفتم تو که میگی همه ی تقصیرها با منه. از نظر تو که من اهل جار و جنجال و جنگجو بودم. تو که میگی عامل همه ی مشکلات من هستم، پس چرا داری پا پس می کشی؟
با همه این حرفاش حتی یکبار اظهار پشیمانی از ارتباطش نکرد و من مطمئنم این تغییر رفتارش مقطعیه مثل اوایل ازدواجمون که بخاطر ترسش از اینکه من رو از دست بده همین کارها رو می کرد اما بعد مدت کوتاهی دوباره همون می شد با این تفاوت که اون موقع خیلی از چیزها رو، رو نمی کرد و حواسش بود اما بعد از به دنیا اومدن بچه خودش رو کم کم نشون داد و همه چی رو، رو کرد. با خودش فکر می کرد من بخاطر بچه همه جور آزاری رو تحمل می کنم، زیاد هم اشتباه فکر نکرده بود چون همه جور زجری رو بهم داد و تحمل کردم اما این دیگه به عزت نفسم مربوط بود و نمی شد تحملش کرد.
ببخشید پستها طولانیه