چاپ

تاریخ : دوشنبه 27 دی 1395 در ساعت 08:52

 

 

زیباترین هدیه ی خدا، دلبندکم سلام 

مامان قربونت شه. دیروز با مشاور صحبت می کردم درباره ی تو. گفت بهت بگم که جدا شدیم و تو رو از انتظار برگشت به زندگی گذشته در بیارم. شب نشوندمت رو زانوهام. بهت گفتم مامان بیا یه کم با هم درباره زندگیمون حرف بزنیم. ازت پرسیدم به نظر تو تقصیر من بود که بابایی نمیاد؟ گفتی نه مامان کارش عوض شد. گفتم فقط کارش نیست مامان جونم. من و تو دیگه با هم زندگی می کنیم. دلم می خواد هر وقت خواستی و دوست داشتی درباره بابایی با من حرف بزنی. بوسیدمت. دستات رو گذاشتی رو گوشم و در گوشی و خیلی آروم  گفتی: چرا دیگه بابام نمیاد؟؟ بغض تلخم رو قورت دادم و گفتم : یادته من و بابایی با هم دعوامون می شد؟ یادته تو ناراحت می شدی؟ گفتی: آره. گفتم به خاطر همین تصمیم گرفتیم این مدلی زندگی کنیم اما هممون همدیگه رو دوست داریم. بابای تو هم هر هفته میاد و تو می تونی ببینیش.  

با بچه گی ات گفتی آخ جون مامان حالا که من و تو با همیم بیا باهم شیطونی کنیم............................ 

امیدوارم حرفام کمکت کنه مامان جونی. امیدوارم در آینده خیلی اذیت نشی. 

توکلت علی الله 

حسبی الله

 

این نغمه ی محبت بین من و تو ماند 

تا در زمانه باشد آوای باد و باران