چاپ

تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392 در ساعت 11:29

  

  

 

به لطف حضرت ارباب و دعای دوستان پنجشنبه شب اتفاف خوبی افتاد. همونطور که گفته بودم برادر بزرگم مکه بود که اتفاقات بد خونوادگیمون رخ داد. چهارشنبه شب به سفارش آقای همسر خانواده داداشم رو دعوت کردم تو حرفامون به زنداداشم گفتم پسرخالم همش میگه میخواد بیاد خونتون با خانمش اما فرصت نمیشه گفت یه قرار بذار باهم بیایین.  

 

روز 5 شنبه به پسرخالم گفتم بیایید خونه ما یا داداش هرکدوم خواستید. دیگه نگفتم خونه داداشم باهم میریم. عصر بود زنداداشم زنگ زد و گفت: شب پسرخاله میاد داداشت به خاله و شوهرش و مامان و بابا هم زنگ زد دعوتشون کرد میگه شما و آقا هم بیایید.  

 

تشکر کردم گفتم چشم میگم به آقای همسر اگه قبول کرد چشم. وقتی بهش گفتم گفت نه سخته برام من هم اس فرستادم از زنداداشم عذرخواستم و گفتم نمیریم 

 

کنار دخترم دراز کشیده بودم بهش شیر میدادم چرت می زدم و دوباره میپریدم از خواب همسر موقع نماز مغرب رفت تو اتاق خواب که ما بیدار نشیم. صداش رو میشنیدم که زیارت عاشورا میخونه و گریه میکنه. 

 

بعدش اومد گفت خوب خوابیدی یکساعتی خواب بودی گفتم خواب نبودم چرت می زدم دوباره بیدار میشدم. دیدم حالش منقلبه بهم گفت : کمکم کن ... به نظرت چیکار کنم؟ بریم بنظرت بهتر نیست؟ 

 

گفتم چی بگم هر چند میدونم بابام کاری نمیکنه اما باز هم میترسم. خودت میدونی . حس کردم مایله بریم گفت میریم زمان کوتاهی بمونیم . گفتم باشه پس بعد از شام بریم گفت نه اونموقع باید برم میدونی که امشب شیفتم. گفتم بذار زنگ بزنم . 

 

ساعت حدود 8 بود به زنداداشم زنگ زدم گفتم اصلا مشکلی پیش نمیاد همه مهمونا اومدن توکل کن به خدا و بیایید. 

 

بهش گفتم که زنداداشم چی گفت. یک ربع بعد رفتیم تو راه پله شون آیه الکرسی میخوندم انقدر استرس داشتم که اصلا نگاه نکردم پدر و مادرم چه برخوردی کردن 

 

نصفه شب بود به همسرم اس دادم و ازش تشکر کردم گفت به نظرت خوب شد رفتیم؟ گفتم به نظرم تو با کارت ادب و گذشتت رو نشون دادی و رفتنمون کار خوبی بود. اون هم گفت منم موافقم فقط انگار بابا خوشش نیومد. گفتم مهم نیست اون هم دلخوریش خوب میشه مهم کار بزرگیه که انجام دادی ازت ممنونم. 

برام نوشت: من فقط درس پس دادم تو استاد من هستی ... 

از حرفش تعجب کردم فکر نمیکردم رفتن من به خونه پدرش و کلا تحمل همه توهین های خواهر شوهرم بالاخره یه روز جواب بده اما داد ...  

 

گفتم این چه حرفیه من قابل نیستم 

 

گفت تو مرشد منی این کار امام حسین (ع) هست و من عشق آقا رو از تو دارم  

 

براش نوشتم و اعتقاد قلبی هم دارم که: 

 

قربون آقا برم که دستش رو در همه مراحل زندگیم آشکارا میبینم این کار خود آقاست من سگ کی باشم... 

 

 

خدایا شکرت هزاران بار  

 

.... 

 

22 آذر همسرم عازم کربلاست دلم هواییه اما نمیخوام بفهمه که حسودیم میشه همش میگه عید ثبت نام کنیم سه تایی بریم اما من موافق نیستم چون یکبار تنها رفتم ایشون هم که داره میره بدهی هامون رو بدیم بهتر از اینه که دوباره بریم انشالله کمی از بدهیمون کم بشه بعد میریم خاک بوس حضرت عشق 

 

باز هم محتاج دعای خیرتون هستم