بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
تاریخ 28 آبان 1400
ساعت 18 روز 18 شهریور ماه سال 1400 یکی از تلخ ترین ساعت ها ، روزها و ماه ها و سالهای عمرم شد....
و شاید تلخ ترین لحظات برای تمام عمرم....
بالاخره ویروس لعنتی و نحس کووید 19 ، چنگ به حلقوم عزیزانم انداخت.....
بابای نازنینم ... کوه مقاوم زندگیم، ستون محکم و استوار هستی ام رو مبتلا کرد و ازم گرفت....
چه رنج افزاست ای دوست
ز یاران رشته ی الفت بریدن
چقدر تلخه چقدر سخته .... چقدر کم می شه واژه پیدا کرد برای توصیف این احوال ...
26 روز وجود نازنینش در بستر بیماری بود ... دور از ما و در بیمارستان
هفته ی آخر هم در آی سی یو ... امان از اون روزهای آی سی یو
چقدر سخت بود لحظه ای که دیدم رگ هاش جواب نمی ده و از گردن و گلوش براش رگ گرفتن اون هم جواب نداد و به ثانیه ای پاره شد
چقدر زجر کشیدم که دکتر اومد و گفت میخوام پهلوش رو لوله بذاریم و امان و صد امان
امان از لحظه ای که اینتوبه شد
و چه امتحان سختی دادم ....
وقتی اینتوبه شد من کنارش بودم
بعدش دیگه بابام نه تونست حرف بزنه نه چیزی بخوره نه ....
با گریه می نویسم
الان 69 روزه که بابام برای همیشه این دنیا رو ترک کرده ....
بمیرم براش... آه و آه و آه
بابا چطور تحمل کنم ... بابا چه دعایی در حقم کردی که خدا بهم استقامت داد ....
خدایا چقدر این داغ تحملش سخته .... ممنوم بهم آرامش دادی ....
روزهایی که بابای نازم تو آی سی یو بود توماشین براش مویه می کردم اما کنارش گریه نکردم
نمیخواستم از برگشت به زندگی نا امید بشه... از خدا ممنونم که بهم مقاومت داده بود./
بمیرم بابام تا آخرین لحظه هوشیار بود و بهمون می فهموند که هشیاره
و زجری بدتر ازین نیست که نتونی کاری بکنی براش
دو روز قبل از رفتن همیشگیش همراه مامان و داداش بزرگه رفتم کنارش
داداش اومد گفت : بابا بیداره و متوجه میشه
بمیرم ... هر کدوم باهاش حرف زدیم و نازش کردیم
بهش گفتم باباجان فدات بشم ... بهت افتخار می کنم. بابا ... خیلی حرفا زدم و وقتی گفتم تو بابای زحمتکش منی اشک تو چشاش جمع شد...
بمیرم
گفتم تو برای من خییلی زحمت کشیدی ... آه از حال زارم از سوز درونم . از اشکهای بی اختیارم ....
فرداش دوباره رفتم کنارش با مامان براش سوره یاسین خوندم زیارت عاشورا خوندم
در گوشش میگفتم بابای نماز خون من... بابای مومن من
اشهد و اسم ائمه رو میگفتم و میگفتم باباجون تو دلت صداشون کن
میگفتم میرفتی مسجد امام حسن عسگری نماز می خوندی امام حسن عسگری رو صدا کن تو دلت کمکت می کنه. ازشون کمک بگیر
کف پاشو بوسیدم دستشو بوسیدم هر چند ماسک داشتم. بازوش رو تو دستم گر فتم گفتم باباجان نگران ما نباش ... آخ چقدر جانم سوخت از این حرفم میخواستم بابام راحت بره ... سفرش رو با آرامش شروع کنه
گفتم ما همه هوای هم رو داریم هوای مامان رو داریم تو فقط آرامش داشته باش
تو راحت باش ...
الان که مینویسم ناله می زنم ... وای بابای عزیزم بابای نازم
هر کی بهم زنگ زد حال بابا رو بپرسه گفتم دعاش کنید اگه شفاش در سفر آخرته راحت و با رستگاری باشه حلالش کنین....
و بالاخره عصر پنجشنبه 18 شهریور برای همیشه ما رو ترک کرد و ابدی شد.
و ساعت حدود 12 روز جمعه به خاک سپردیمش
خیلی سعادتمند بودی باباجانم... عصر پنجشنبه به آغوش رحمت پروردگار رفتی روز جمعه مهمون خونه ابدیت شدی . روز سومت مصادف با روز شهادت حضرت رقیه بود
روز چهلمت مصادف با شهادت امام حسن عسگری که سالها تو مسجدی که به نامشه نماز خوندی و برای امام حسین عزاداری کردی
جات خیلی کنارمون خالیه
قبل از رفتنت رفتی تو خواب طهورا ...
طهورا میگفت تو یه دشت سرسبز بودین با گل های صورتی
یه لباس سفید بلند پوشیده بودی و بهش گفتی:
مامانی دیگه خسته شدم می خوام برم
ازت پرسید کجا میخوای بری پدر جون ؟ اما جوابی ندادی
طهورا میگفت سرم رو ک بلند کردم دیدم پدرجون رفت سمت آسمون و از سمت آسمون یه نور صورتی رنگ اومد پایین
تو خواب خودم هم وقتی محکم بغلت کرده بودم با لبخند گفتی میخوایم بریم چهارده بدر(مثل قبلا که شوخی می کردی و میگفتی) بعدش گفتی میخوایم دور هم جمع بشیم
با رفتنت همه رو جمع کردی دور هم ...
همه اومدن برای بدرقه ی سفر آخرتت
بعد از خاکسپاریت هم نگران من بودی تو خواب بقیه میرفتی و سفارش من رو می کردی.
میگفتی اکرم حالش بده
میگفتی به اکرم بگین من همیشه دستم پشت سرشه
بابا تو خواب خودم هم اومدی و دلت نمیخواست گریه کنم
و پریروز عصر هم اومدی تو خوابم
مثل همیشه داشتی به درختهات می رسیدی
صدات کردم همونطور که مشغول رسیدگی به درختهات بودی گفتی جان....
آخ که بمیرم برای جانت .... جانی که از دست رفت
بمیرم برات بابا
تو خوابم هم دستم رو انداختم دور کمرت و داد می زدم
تسه بمیرم بابا تسه بمیرم
بابای عزیز من، بابای مومن من، همیشه وقتی می خواستی عمیقا قسمی بخوری خیلی غلیظ می گفتی: به امیرالمومنین ............
دیشب خوابت رو دیدم. ازم کمی دلخور بودی
بهم گفتی آدم یه جای موقت میره که اینطوری نمی کنن
بعد زل زدی تو چشمام وگفتی : تو رو که دیدم خونم به جوش اومد
خون امیرالمومنین (ع) هم به جوش اومد
و باز تاکید کردی: خون امیرالمومنین (ع) هم به جوش اومد
عزیز من دورت بگردم دور مولا امیرالمومنین بگردم
چی بگم دیگه
از وقتی اینا رو گفتی خیلی سعی می کنم آرومتر باشم.
تو زنده بودنت بهت نگفتم دوستت دارم
خیلی دو ستت دارم بابایی
باران بند آمد
اما نبودنت
می بارد می بارد می بارد
اگه هزاران خط بنویسم نمی تونم دردم رو توصیف کنم. پس بسنده می کنم به این مقدار و با درد بی درمونم می سوزم و می سازم ...
بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
تاریخ 28 آبان 1400
ساعت 18 روز 18 شهریور ماه سال 1400 یکی از تلخ ترین ساعت ها ، روزها و ماه ها و سالهای عمرم شد....
و تلخ ترین لحظات برای تمام عمرم....
بالاخره ویروس لعنتی و نحس کووید 19 ، چنگ به حلقوم عزیزانم انداخت.....
بابای نازنینم ... کوه مقاوم زندگیم، ستون محکم و استوار هستی ام رو مبتلا کرد و ازم گرفت....
چه رنج افزاست ای دوست
ز یاران رشته ی الفت بریدن
چقدر تلخه چقدر سخته .... چقدر کم می شه واژه پیدا کرد برای توصیف این احوال ...
26 روز وجود نازنینش در بستر بیماری بود ... دور از خانه و در بیمارستان
هفته ی آخر هم در آی سی یو ... امان از اون روزهای آی سی یو
چقدر سخت بود لحظه ای که دیدم رگ هاش جواب نمی ده و از گردن و گلوش براش رگ گرفتن اون هم جواب نداد و به ثانیه ای پاره شد
چقدر زجر کشیدم که دکتر اومد و گفت میخوام پهلوش رو لوله بذاریم و امان و صد امان
امان از لحظه ای که اینتوبه شد
و چه امتحان سختی دادم ....
وقتی اینتوبه شد من کنارش بودم
بعدش دیگه بابام نه تونست حرف بزنه نه چیزی بخوره نه ....
اینتوبه ......
آخ مسلمان نشنود کافر نبیبند
با گریه می نویسم
الان 69 روزه که بابام برای همیشه این دنیا رو ترک کرده ....
بمیرم براش... آه و آه و آه
بابا چطور تحمل کنم ... بابا چه دعایی در حقم کردی که خدا بهم استقامت داد ....
خدایا چقدر این داغ تحملش سخته .... ممنوم بهم آرامش دادی ....
روزهایی که بابای نازم تو آی سی یو بود توماشین براش مویه می کردم اما کنارش گریه نکردم
نمیخواستم از برگشت به زندگی نا امید بشه... از خدا ممنونم که بهم مقاومت داده بود./
بمیرم بابام تا آخرین لحظه هوشیار بود و بهمون می فهموند که هشیاره
و زجری بدتر ازین نیست که نتونی کاری بکنی براش
روزهای آخر می رفتم و در گوشش سوره های کوچک قرآن رو می خوندم. اسامی ائمه رو می گفتم، وقتی به اسم امام حسن عسگری علیه السلام می رسیدم می گفتم یادته بابا؟ هر شب می رفتی مسجد امام حسن عسگری علیه السلام نماز می خوندی؟
محرم می رفتی برا امام حسین جان سینه می زدی؟
آخ... آخ .... در گوشت می گفتم ما دوست داریم تو آرامش داشته باشی، تو فقط خوب شو فقط آرامش داشته باش
رفتم کف پاش رو بوسیدم ...
انگار یکی بهم می گفت بابات حتی پیکرش هم دیگه وارد خونه نمیشه...
دیگه نمی تونی دست بکشی رو دستاش ...
دو روز قبل از رفتن همیشگیش همراه مامان و داداش بزرگم رفتم کنارش
داداش اومد گفت : بابا بیداره و متوجه میشه
بمیرم ... هر کدوم باهاش حرف زدیم و نازش کردیم
بهش گفتم باباجان فدات بشم ... بهت افتخار می کنم. بابا ... خیلی حرفا زدم و وقتی گفتم تو بابای زحمتکش منی اشک تو چشاش جمع شد...
بمیرم
گفتم تو برای من خییلی زحمت کشیدی ... آه از حال زارم از سوز درونم . از اشکهای بی اختیارم ....
فرداش دوباره رفتم کنارش با مامان براش سوره یاسین خوندم زیارت عاشورا خوندم
در گوشش میگفتم بابای نماز خون من... بابای مومن من
اشهد و اسم ائمه رو میگفتم و میگفتم باباجون تو دلت صداشون کن
میگفتم میرفتی مسجد امام حسن عسگری نماز می خوندی امام حسن عسگری رو صدا کن تو دلت کمکت می کنه. ازشون کمک بگیر
کف پاشو بوسیدم دستشو بوسیدم هر چند ماسک داشتم. بازوش رو تو دستم گر فتم گفتم باباجان نگران ما نباش ... آخ چقدر جانم سوخت از این حرفم میخواستم بابام راحت بره ... سفرش رو با آرامش شروع کنه
گفتم ما همه هوای هم رو داریم هوای مامان رو داریم تو فقط آرامش داشته باش
تو راحت باش ...
الان که مینویسم ناله می زنم ... وای بابای عزیزم بابای نازم
هر کی بهم زنگ زد حال بابا رو بپرسه گفتم دعاش کنید اگه شفاش در سفر آخرته راحت و با رستگاری باشه حلالش کنین....
و بالاخره عصر پنجشنبه 18 شهریور برای همیشه ما رو ترک کرد و ابدی شد.
و ساعت حدود 12 ظهر روز جمعه به خاک سپردیمش
خیلی سعادتمند بودی باباجانم... عصر پنجشنبه به آغوش رحمت پروردگار رفتی روز جمعه مهمون خونه ابدیت شدی . روز سومت مصادف با روز شهادت حضرت رقیه بود
روز چهلمت مصادف با شهادت امام حسن عسگری که سالها تو مسجدی که به نامشه نماز خوندی و برای امام حسین عزاداری کردی
جات خیلی کنارمون خالیه
قبل از رفتنت رفتی تو خواب طهورا ...
طهورا میگفت تو یه دشت سرسبز بودین با گل های صورتی
یه لباس سفید بلند پوشیده بودی و بهش گفتی:
مامانی دیگه خسته شدم می خوام برم
ازت پرسید کجا میخوای بری پدر جون ؟ اما جوابی ندادی
طهورا میگفت سرم رو ک بلند کردم دیدم پدرجون رفت سمت آسمون و از سمت آسمون یه نور صورتی رنگ اومد پایین
تو خواب خودم هم وقتی محکم بغلت کرده بودم با لبخند گفتی میخوایم بریم چهارده بدر(مثل قبلا که شوخی می کردی و میگفتی) بعدش گفتی میخوایم دور هم جمع بشیم
با رفتنت همه رو جمع کردی دور هم ...
همه اومدن برای بدرقه ی سفر آخرتت
بعد از خاکسپاریت هم نگران من بودی تو خواب بقیه میرفتی و سفارش من رو می کردی.
میگفتی اکرم حالش بده
میگفتی به اکرم بگین من همیشه دستم پشت سرشه
بابا تو خواب خودم هم اومدی و دلت نمیخواست گریه کنم
و پریروز عصر هم اومدی تو خوابم
مثل همیشه داشتی به درختهات می رسیدی
صدات کردم همونطور که مشغول رسیدگی به درختهات بودی گفتی جان....
آخ که بمیرم برای جانت .... جانی که از دست رفت
بمیرم برات بابا
تو خوابم هم دستم رو انداختم دور کمرت و داد می زدم
تسه بمیرم بابا تسه بمیرم
بابای عزیز من، بابای مومن من، همیشه وقتی می خواستی عمیقا قسمی بخوری خیلی غلیظ می گفتی: به امیرالمومنین ............
دیشب خوابت رو دیدم. ازم کمی دلخور بودی
بهم گفتی آدم یه جای موقت میره که اینطوری نمی کنن
بعد زل زدی تو چشمام وگفتی : تو رو که دیدم خونم به جوش اومد
خون امیرالمومنین (ع) هم به جوش اومد
و باز تاکید کردی: خون امیرالمومنین (ع) هم به جوش اومد
عزیز من دورت بگردم دور مولا امیرالمومنین بگردم
چی بگم دیگه
از وقتی اینا رو گفتی خیلی سعی می کنم آرومتر باشم.
تو زنده بودنت بهت نگفتم دوستت دارم
خیلی دو ستت دارم بابایی
باران بند آمد
اما نبودنت
می بارد می بارد می بارد
اگه هزاران خط بنویسم نمی تونم دردم رو توصیف کنم. پس بسنده می کنم به این مقدار و با درد بی درمونم می سوزم و می سازم ...
بسم الله الرحمن الرحیم
چند ماه قبل بود که اینجا از کووید ۱۹ یا ویروس کرونا نوشتم. امیدوار بودم که حالا دیگه با خوشحالی از رفتن این ویروس بنویسم ولی افسوس که همچنان میتازه و بیرحمانه عزیزان و دوستانمون رو ازمون میگیره.
امروز مرحله ی اول واکسن کرونا رو تزریق کردم. واکسن ایران برکت.
.
.
.
امیدوارم واکسیاسیون انجام بشه و زندگیمون کمی به حالت عادی برگرده

بعد از مدتها امروز اومدم اینجا و دارم می نویسم.
میخوام از اپیدمی و همه گیری یه ویروس بنویسم. ویروسی به اسم کوید 19 یا کرونا
یه ویروس مرموز که به سرعت منتقل میشه .
ویروسی که باعث شده همه از زندگی عادی خارج بشن و قرنطینه و خونه موندن های طولانی رو تجربه کنن.
ویروسی که وجودش باعث شده اجازه نداشته باشی عزیزترین هات رو در آغوش بگیری و ببوسی
باعث شده نتونی از کسی که مبتلا بهش شده پرستاری کنی چون احتمال مبتلا شدن خودت و اطرافیانت خیلی زیاده
ویروسی که به چشمت مرگ عزیزانت رو می بینی اما حتی در تدفینش نمی تونی حضور داشته باشی
و ببینی بعضی از اموات مبتلاد شده بهش رو با بیل مکانیکی به خاک می سپرن....
شاید بشه گفت یه جور قیامت در بعد کوچک
یه تغییر عجیب در سبک زندگی
تجربه ی روزهای بسیار سخت ...
روزهای تلخ از دست دادن بهترین پزشکان و پرستاران و پرسنل کادر درمان ...
روزهایی که امیدوارم به زودی خاتمه پیدا کنه ...
الان که دارم می نویسم اولین روز کاری و خروجم از قرنطینه بعد از بیش از یک ماه هست. یک ماه قبل بالاخره نوبت به من رسید و ویروس کرونا تصمیم گرفت من رو بعنوان میزبانش انتخاب کنه. وقتی هم اومد حسابی بغلم کرد. شاید میخواست از تنهایی در بیام اما با اومدنش بدجوری تنهاتر شدم. اونقدر تنها که بعضی روزها با کوچکترین تلنگری بی اختیار اشک می ریختم. اونقدر تنها که محتاج یه نوازش هر چند کوچیک بودم. اما نمی شد... حتی اگ کسی می اومد پیشم باید دم حیاط می ایستاد
خدایا ممنونم که بهم توانایی دادی تا بتونم سلامتیم رو بدست بیارم.
بسم الله الرحمن الرحیم
تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی
و بهترین غزل توی دفترم باشی
تو آمدی که بخندی ،خدا به من خندید
و استخاره زدم ،گفت کوثرم باشی
عزیز دل مامان. دخترک نازم. هر روز بزرگتر و زیباتر میشی. دیگه برای تبریک تولدت نمی تونم بگم جوجه کوچولوی من تولدت مبارک... باید یه جمله پر از ناز و کرشمه پیدا کنم برات و بنویسم.
جان جانانم قدم به چشمم گذاشتی و نور وجود نازنینت همه ی زندگیم رو پر کرد.
امسال شمع شماره ی 9 رو فوت کردی و به یکی از قشنگترین دوره های زندگیت رسیدی مامان جون.
چقدر دلم میخواد جشن تکلیفت رو باشکوه برگزار کنم.... باشکوه به اندازه شکوه ایستادن تو به نماز
دوستت دارم خیر کثیر عمرم. خواستنی ترین موجود زمینی من، . از عمق وجودم دوستت دارم و برات بهترین ها رو میخوام.