http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/57739618770759860917.gif



یکسال و چند روز از جداییم گذشته. امسال دخترکم وارد زندگی تحصیلی خودش شده و پیش دبستانی میره. دوشنبه 8 آبان اولین جلسه اولیا و مربیان بود که من بعنوان اولیا توش شرکت کردم خیلی حس خوبی بود. به همین روزها در سال گذشته فکر میکنم که چقدر حال روحیم بد بود. قلبم چقدرتحت فشار بود. الان ولی از اون فشارها کم شده هرچند زندگی بعد از جدایی هم مشکلات خاص خودش رو داره اما اون روزهای اولش برای من خیلی دردناک بود. 

دخترکم کاش زود بزرگ نشی.....

بعد از خدا همه ی امیدم به  دخترکم هست....

الحمدلله علی کل حال و کل نعمه


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/57739618770759860917.gif

یک ماه و چند روز دیگه ، یکسال از جداییم میگذره. اما هنوز آرامشی که میخوام رو به دست نیاوردم. متاسفانه همسر سابقم از هر راهی سعی در بهم ریختن آرامشم داره. با پیامکهاش ، با فرستادن عکسها و مطالب غیراخلاقی به تلگرامم  و بدتر از همه با تحریک طفلکم. تحریک علیه خودم و خانواده ام.

دو هفته است مجبور به تعویض شماره ها م شدم. و حتی برای بردن و آوردن و دیدار طفلکم با پدرش هم حاضر نیستم باهاش در ارتباط باشم.

بعضی از آدمها جنبه ی تعامل رو ندارن. برعکس قراری که با هم گذاشته بودیم عمل کرد. قرارمون این بود که بخاطر بچه مثل دو تا آدم منطقی رفتار کنیم اما متاسفانه اثری از منطق و انسانیت در این آدم وجود نداره و نتیجه ی همراهی ها و کنار اومدن های من با شرایطش این شد. متاسفم برای مردهایی که بویی از مردونگی نبردن و فقط هیکل مرد رو دارن. متاسفم برای خودم که سالها عمرم رو با چنین موجودی گذروندم. متاسفم برای دخترم که چنین پدری داره. .......................................


خدایا بیصبرانه منتظرم خودت و به شیوه ی  دادخواهیم رو جواب بدی...


http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/57739618770759860917.gif
امروز روز اول مرداد هست. یادم نیست پارسال تو همچین روز و چنین ساعتی چه کاری داشتم انجم می دادم. چه دغدغه ای داشتم. چه حالی داشتم.
اصلا هم نمی تونم حدس بزنم که سال آینده تو همچین روز و چنین ساعتی چه کاری خواهم  داشت برای  انجم دادن. چه دغدغه ای خواهم داشت و  چه حالی .....
یه تفکر ساده از همین جملات من رو به این نتیجه می رسونه که زندگی خیلی ساده تر از این حرفاست و فرصت زندگی کوتاه....
...
...
...
کاش بفهمم...
...

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/57739618770759860917.gif


دیروز 24 خرداد 96  بود، یعنی حدودا هشت ماه از جداییم گذشته و بالاخره بعد از هشت ماه همسر سابقم اومد و وسایلش که شامل یه سری لباس و کتاب بود رو برد.  تو این مدت بارها ازش خواسته بودم بیاد ببرتشون اما هربار به بهانه ای نمی اومد. وقتی وسیله هاش رو  می آوردم دم سالن خونه که ببره یاد شبی افتادم که داشتم جمعشون می کردم. دو سه روز بعد از جداییمون بود. خدا می دونه چقدر داغون بودم ... حالا هشت ماه گذشته و خیلی  چیزا فرق کرده. الان هم داغونم اما اونموقع سوز درونم بیشتر بود ... تحملم خیلی کمتر بود. بعد از بردن وسایلش رفتم خونه مادرم اما در این مورد  چیزی بهشون نگفتم . می ترسیدم برم خونه. می ترسیدم برم و دلم زیر و رو بشه.
خدایا امشب یکی از شبهای قدره.
خدای مهربونم تو همه ی شبهای قدری که به خاطر دارم خیلی دعا کردم و در خونت رو زدم کجا کوتاهی کردم و پام رو کج گذاشتم که سرنوشتم اینطور شد  نمی دونم اما ازت میخوام بخاطر دخترکم هم شده از امشب برام روزهای بهتری بنویس و بهم نیرویی عطا کن که در این مسیر گام بردارم .

http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/57739618770759860917.gif

ولادت حضرت علی اکبر (علیه السلام) مبارک
خدای مهربونم امروز توفیقی دست داد و تونستم چند آیه از مصحف شریفت قرائت کنم. سوره یوسف. همینطور که میخوندم یادم اومد که شکری واجب از مهربونیات، از لطفهات و از احسان مکررت رو از خاطر بردم. خدای خوبم، ممنون که حواست بهم بود.
خدایا من سرم پایینه در برابر اینهمه کرم و بزرگیت. سرم پایینه که اینقدر ناشکری کردم. نافرمانی کردم. از معصیت حرفی نمی زنم چون خودت دوست نداری جز درگاه خودت جای دیگه ای حرفی ازش زده بشه.
چه خوبه که یادم انداختی. چه خوبه که فهموندیم از دعای خیر پدر و مادرم و شاید اطرافیانم و از محل لطف و عنایت خاصه ات ، از یه اشتباه، در امان باشم.
دقیقا بعد از تموم شدن عده ی طلاقم، یه پیشنهاد ازدواج موقت بهم داده شد اونهم به صورت مخفیانه. طرفی که واسطه بود می گفت اشتباه نکن این آدم خوبیه. وضع مالیش هم خوبه. مثل خودت هم آبروداره و نمی خواد کسی بفهمه. خانمش خیلی بده خیلی فلانه خیلی بهمانه .....
طرف تو رو دیده خیلی ازت خوشش اومده.
خلاصه خیلی اصرار کرد و من الحمدلله و به لطف خدا رضایتی نداشتم و جواب منفی دادم.
بعد خود طرف اومد و پیشنهادش رو مطرح کرد. گفت هیچ چیزی ازت نمیخوام فقط تو با من باش. حتی وظایف زناشویی هم ازت نمی خوام میخوام دوستم باشی همدلم باشی . ببین خانم فلانی میدونی با وضعیت مالی ای که دارم ممکنه هرکی که اراده کنم بخواد باهام باشه ولی من یکی مثل شما رو انتخاب می کنم نه اونایی که دنبال مال و هوس و ... هستن. از نجابت شما خوشم اومده وگرنه برای من موقعیت کم نیست.  باز هم نظر لطف حق شاملم شد و در اوج نیاز به یه همدم و همراز، گفتم شما همه ی اینا رو تو خونه تون دارید. سعی کنید زندگی خودتون رو بسازید. این راهی که انتخاب کردید بیراهه است.

خدایا ممنونم . الان میفهمم که اون موضوع یه آزمایش بود. شاید میخواستی من رو در موقعیت اون زن که زندگیم رو بهم ریخت قرار بدی. شاید میخواستی بگی تنهایی آدم رو وادار به اشتباه می کنه.
قبول دارم.
خدایا همونطور که اونموقع ولم نکردی... همونطور که راه درست رو نشونم دادی الان هم نشونم بده. خودت میدونی چی میگم خداجونم.

خدایا به تو پناه می برم از نفسم. از خواسته هاش. پناه می برم به تو و وسعت رحمتت از شر خودم و وسعت نادانیم، وسعت هوای نفس ...

خدایا خودت می دونی که تو آزمایشهای دیگه بازنده شدم... فرصت میخوام که بذاری دیگه بازنده نشم....

اعوذ بک من نفسی
یا ارحم الراحمین

......

ای که مرا خوانده ای
راه نشانم بده............... راه رو نشونم دادی حالا باید دستام رو بگیری و ببری چون می دونی عجزم رو.