یارا دری گشا که تو باب الحوائجی
دل در سیاه چاله ی دنیا فنا شده

السلام علیک یا حضرت باب الحوائج یا موسی بن جعفر (علیه السلام)
تسلیت آقای غریبم حضرت صاحب دلها
تسلیت حضرت امام رئوف
تسلیت حضرت بی بی معصومه

دخترک زیبای من، شیرینترین رویای روزهای آینده ی مامانی، عزیز قلب و جانم

دیروز یه حرفایی به مامان گفتی که تا عمق وجودش شعله ور شد. شعله هایی از جنس تاسف، از جنس شرمندگی، نمیشه توصیفش کرد از هر جنسی بود درونم رو سوزوند مامانم.

می گفتی بابات بهت گفته میخواد زن بگیره و تو رو ببره پیش خودش!!!

گفتم مامان اشکالی نداره تو که نباید ناراحت باشی... گفتی آخه مامان من می خوام پیش تو باشم... من که نمی تونم دو تا بابا مامان داشته باشم!!!!!!!!!!

الهی دورت بگرده مادرت. تو چرا باید تو این سن و سال به این مسائل فکر کنی و انقدر عمیق بشی که تا آخرش رو بفهمی و این حرف رو بزنی. تو فقط 5 سالته ...

سعی کردم آرومت کنم و خیالت رو راحت کنم اما خودم هنوز می سوزم. هنوز گیجم هنوز ....

به بابات پیام دادم و گفتم چرا این حرفا رو زده؟ گفت من نگفتم این حرفها رو.

گفت به اون هم گفتی مامانم اگه ازدواج کنه من چطور دو تا بابا مامان داشته باشم!!!!!!!!!!

درونم رو کاملا بهم ریخته حرفات، افکارت

عروسک ناز من .... یعنی کسی این حرفا رو بهت زده؟

نکنه خودت با اون دل کوچولو و ذهن معصومت به اینا فکر می کنی؟

چیکار کنه مامان که تو اصلا به این مسائل فکر نکنی؟

مامان میخواد تو بچه گی کنی... میخواد تو کودک باشی عزیزم نه  اینکه فقط ظاهرت کودک باشه و افکارت اینقدر بزرگ و عمیق...

خدایا به داد دلم برس....

به داد دل طفلک معصومم برس... حقش نیست تو این سن اینهمه فشار تحمل کنه....

خدایا دیشب ضجه زدم و به باب المراد حضرت موسی کاظم (علیه السلام) خواستم که دل کوچولوی دخترکم رو دریابه...

از حضرت صاحب الزمان مدد میخوام .....



بسم الله الرحمن الرحیم

هفت سال قبل تو یه همچین شبی عقد کرده بودم... حالا پر از بغض و آهم ... 

هر سال یه کیک کوچولو میگرفتیم... ولی امسال دیگه خبری از اون پیوند نیست... حالا جدایبم ... اون تنهاست و من موندم  با طفلکی که هر روز بیشتر به آینده اش فکر میکنم من موندم و دغدغه های تموم نشدنیم...

 دلم گرفته خدا ...



با اینکه مدتهاست جواب پیامهای همسر سابقم رو نمیدم این بار از روش سخیف تری استفاده کرده. بهم پیشنهاد مالی داده؟؟؟؟؟!!!!!!  خدایا چی درباره ام فکر می کنه؟ بهم میگه سالی ده میلیون تومن بهت می دم تو با من باش. خدایا اینجا تنها جاییه که می تونم دردم رو فریاد بزنم. چی رو میخوای بهم نشون بدی خدا؟؟؟؟؟؟

شاید من حماقت می کنم که توقع اینهمه حقارت رو ندارم.

مگه من آدم بده نبودم؟ مگه نمی گفت بخاطر بدی های من زندگیم بهم خورد؟ پس چرا ولم نمی کنه؟

خدایا نمی دونم چی بگم فقط می دونم درونم داغونه ....

بخاطر دخترم هم که شده درستم کن. روبه راهم کن.

همه میگن خودم باید بخوام ولی من میگم تو بخواه.

مگه همه چی به خواست خودت نیست؟

خدایا خودت فرمودی:

«کن فیکون»

به من هم دستور بده. به سلولهام به اعضام به قلبم.

منتظر فرمانتم خداجون...


بسم الله الرحمن الرحیم

تسلیت شهادت امام هادی علیه السلام

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال...

سال نو مبارک 

....

به لطف خدا آغاز سال نسبتا خوبی داشتم. تا حالا خوبترین اتفاقش دیدار با دو تا از دوستان دوره ی دانشجوییم بود. 9 فروردین هر دو با همسر و فرزنداشون بهم افتخار دادن و اومدن خونه ام. البته هنوز قضیه ی جداییم رو نمی دونن. ترجیح دادم در موقعیت دیگه ای براشون توضیح بدم نمیخواستم  روزشون تلخ بشه. خدایا امسال با ماه رجب شروع شده من منتظرم. منتظر اتفاقای خوب میشه لطف کنی و خیلی منتظرم نذاری؟ 

دوستت دارم خداجونم.

به فدای حضرت هادی و سامراش..

دشمن این آقا کوچک و حقیره

دل رو میبره با جامعه کبیره...

خوندنش خیلی لطف داره کاش ازش غافل نشیم.




صبح که جوجه کوچولو رو بردم مهدکودک، مربیش اشاره کرد که یه لحظه صبر کن. دخترم که رفت داخل مهد، مربی اش اومد و گفت: دیروز از دخترکت پرسیدم عینکت بالاخره آماده نشد؟ گفت: چرا آماده شده ولی بابام باید بیاره بهم بده ولی بابا مامانم از هم جداشدن و مامانم بابام رو تو خونه راه نمیده. فقط خدا حال اون لحظه ی من رو می دونه...

گفتم حقیقتش باباش اینطوری بهش می گه که من رو تسلیم کنه. گفت: آره خودش هم گفت که بابام اینطوری میگه من هم بهش گفتم چون اونا از هم جدا شدن،  بابات اجازه نداره بیاد خونه ی شما... خانم فلانی میخواستم بگم شما باید به پدرش بگید که این حرفا رو نزنه به بچه...

گفتم: من بارها گفتم بهش ولی متاسفانه شعورش همینقدره و داره از بچه برای رسیدن به هدفش سو استفاده می کنه.

ظهر که رفتم دنبال دخترم اولش با خنده اومد بیرون بعد کفشهاش رو برام پرت کرد تو حیاط مهدکودک...

خیلی حالم خراب شد... خیلی زیاد. تا حالا حداقل بیرون از خونه چنین رفتاری انجام نداده بود...

از اون لحظه تا همین حالا سردرد عجیبی دارم.دقیقا احساس معلق بودن میکنم.

می دونم باید قوی باشم. می دونم نباید حرفای اون آدم برام مهم باشه. می دونم بچه بعدا همه چی رو میفهمه. ولی غصه ی من الانه.

غصه ی ذهن کوچولوی دخترم رو میخورم. غصه ی دلش رو میخورم . اغلب بچه ها الان با پدر و مادرشون شاد و خندون دنبال خرید عید و ماهی قرمز و ... هستند اما طفلک من بخاطر یه آدم نامرد ذهنش درگیر اینجور مسائله...

خدایا می دونم که میبینی و حقش رو میذاری کف دستش ولی میشه یه کم زودتر؟

خدایا حیف اشکهام نیست که به جای اینکه برای تعالی روحم بچکه بخاطر این مسائل بریزه؟ نذار بریزه خدا ...

خدایا من رو در آغوش بگیر ، تنگ تنگ

خیلی به آغوش مهربونت نیازمندم خیلی .

لعنت به این اشکا که نمیذارن بنویسم...