دیشب گوشیم گم شده بود تو خونه داشتم دنبالش میگشتم آقای همسر گفت بیا با گوشیم زنگ بزن پیداش میکنی. وقتی  خواستم زنگ بزنم دیدم اسمم رو تو گوشیش از عشق  من خانمی عزیز به عزیز قلبم تبدیل کرده.دلم گرفت  هنوز هم که مینویسم دلم گرفته. تا حالا خیلی چیزا رو به امید اینکه هنوزعشق بینمون وجود داره تحمل میکردم  اما  حالا به چه امیدی .... بهش گفتم کی  عوض کردی اسم رو ؟ گفت یک ماه پیش (منظورش همون روزهایی  هست  که به  سختی درگیر شده بودیم و  تصمیم جدی گرفته بودم تا ازش جدا شم یا اینکه سرجاش  بنشونمش و  بفهمونم بهش که زندگی خاله بازی و بچه بازی نیست. ) تو دلم به  خودم  گفتم : خاک بر سرت عرضه حفظ عشقی  که بوجود آورده بودی نداشتی. تا 2 شب نتونستم بخوابم. همسرم شیفت بود و خونه  نبود. بهش پیامک فرستادم و   گفتم  کاش اینطور نمی شد و حالا که اینطور شد کاش  بهم نمیفهموندی اونم گفت نگران نباش وقتی احساس عشق   بهم  برگرده همه  چی بر میگرده و کسی جای تو رو تو قلبم نمیگیره و فقط تو میتونی عشقم باشی... حرفش امیدوار کننده بود اما دلگیری و آزرده خاطریم رو تسکین نمیداد. گفتم نگران  جام تو قلبت نیستم نگران خودم هستم  که تنها دلخوشیم رو از دست دادم.

 کاش ما  آدمها وقتی میخوایم حرف بزنیم حواسمون به اثر جملات و کلماتمون  باشه. گاهی اوقات بعضی کلمات و جملات میتونن همه چی رو از همیشه بهتر کنن و گاهی هم  بدتر ...

گاهی  سازنده اند و گاهی ویرانگر ...  

 

   

میلاد حضرت معصومه (سلام الله علیها) و روز دختر مبارک 

 

 

 

اسمش علی ـــه ، ۲ سالشه طفلیچشم چپش نابینا شده…به خاطر تومور چشمی بدخیم دکترا گفتن باید آب زیر

چشمشو بکشیم و الّا میزنه به مغزش و زبونم لال میکشتش امّا اگه آب زیر

چشمشُ بکشن فاتحه ی صورتش خونده میشه …
رفقا،خواهرا،برادرا عاجزانه ازتون خواهش میکنم واسه شفای این طفل معصوم دعا کنید
به

قرآن راه دوری نمیره
ممنون میشم اگه “هـــمــــتـــــونبازنشر کنید
تاافراد بیشتری دعا کنن

واسش...


خداییش دعا کنید بچه ها و بزارید تو وبتون بعد چند وقت اگه خواستید پاکش کنید خیلی خودخواهی اگه به خاطر اینکه به وبلاگامون ربطی نداره یا غمگینه یا قشنگ نیست نزاریمش و یه بچه ۲ ساله رو از دعاهای بقیه محروم کنید شاید خدا دعا هامون رو براورده کنه و زندگی یه ادم متحول بشه خواهــــــــــــــــــــــــــــش می کنم ازتون دوستای مهربونم هم دعا کنید هم بزاریدخواهـــــــــــــــــش

 

 

این روزها خیلی تلاش میکنم که به سفارش اطرافیانم خصوصا مادر و برادرهام بیشتر گوش کنم و کمتر عصبانی و بدخلق  

 

بشم. تاثیر این موضوع رو روی همسری هم دارم میبینم نمیدونم اون هم متوجه شده که من واقعا نمیخوام زندگیمون رو تلخ  

 

کنم یا اینکه مثل من که ترجیح میدم با مهربونی و ابراز محبت زندگی رو بهتر کنم ترجیح میده مهربونتر باشه. به هر حال  

 

شکر  خدا روال زندگی خوبه فقط آرزو میکنم بتونم تلخی ها رو از ذهنم دور کنم. و هر دومون قلباً کدورتی نداشته باشیم. 

 

 

دیشب هم ولخرجی کردیم و رفتیم بستنی نعمت. فینگیلی مامان طعم آلبالو و وانیلی رو بهتر از بقیه دوست داشت.

 

 

 

 

بعد از مدتها دو شبه که با هم میریم بیرون. دیشب هم  یه پیتزا خودمون رو مهمون فرمودیم جاتون خالی همسر بهم  

 

میگه تو ذهنت   منفیه دیدت بد شده در صورتی که اصلا اینطور نیست خودش چنین حالتی رو داره. از شانس بد من  

 

استادی  که میخوام   خدمتش برم برا مشاوره مسافرته  چند باری به همسر گفتم بیاد از بابا و مامان عذرخواهی کنه  

 

ولی هنوز کوتاه نمیاد منم نمیخوام بی گدار به آب بزنم و موضوع بدتر بشه. بیچاره بابا و مامان اینهمه لطف درحقمون کردن  

 

انوقت همسر بجای  تشکر  .......  

 

خدا خودش عاقبتمون رو به خیر کنه. 

 

 

 

5شنبه و جمعه دوتا از دوستامون که خیلی خیلی دوستشون دارم مهمونمون بودن . یه خورده از حال و هوای قبلی در  

 

اومدیم. خیلی خوب گذشت فقط دخترم همش میخواست من کنارش باشم و نق نق میکرد. مامانش فداش شده یه دندون  

 

دیگه داره درمیاره خیلی اذیت میشه.  یه بنده خدایی بهم میگفت سیاستت رو حفظ کن قهر نباش اما نذار روش زیاد شه  

 

گفتم به چه قیمتی ؟ روزها و لحظه های خودم تلخ میگذرن شوهرم جدیدا حداقل به ظاهر نشون نمی ده که از کم میلی  

 

من  ناراحته برا خودش تلتکست میخونه آواز میخونه من این  وسط زجر میکشم همین. به نظرم بامحبت کارها بهتر پیش  

 

میره و نتیجه مطلوبتری به دست میاد.  

 

به قول برادرم آبشارها رو نگاه کن از اولش که دل کوه باز نبود تا ازش آب جاری شه آب اونقدر تلاش کرد که بالاخره دل کوه  

 

هم  بازشد و ازش رحمت خدا و مایه ی حیابت بیرون اومد اونهم در نهایت زیبایی و شکوه.