چاپ

تاریخ : دوشنبه 5 مهر 1395 در ساعت 10:34

 

 

 

امروز اصلا حال جالبی ندارم. از یه کوچه ای رد شدم که یه واحد از آپارتمانهاش رو اجاره کرده بودیم دو سال قبل. من اونموقع مغازه داشتم و تنها روز تعطیلم، جمعه بود. صبح زود روز جمعه همراه مادرم رفتیم برای نظافت خونه. خیلی هم کثیف بود و احتیاج به نظافت اساسی داشت. وسط روز براش پیام سلام و احوالپرسی فرستادم. جوابش این بود: روز جمعه مسخره کردی ما رو؟

خونه که اومدم بهش گفتم برای چی این رو نوشتی؟ گفت: یه روز جمعه خونه ای با هم صبحانه بخوریم!!!!!!!! گفتم جای اینکه از من و مادر بیچاره ام که همش داره جور ما رو میکشه تشکر کنی و برای کمک بیای، یه چیزی هم طلبکاری از من؟

در همه­ی موارد زندگی اینطور بود. همیشه طلبکار بود هیچ وقت یار و همکار نبود. برای عروسی خواهرش که قرار بود تو تالار برگزار بشه و اصلا هم قبلش مهمان نداشتن تو خونه پدرش، 3 روز مرخصی گرفته بود، اما برای هیچ کدوم از اسباب کشی ها حتی یک ساعت مرخصی نگرفت. بارها پیش اومد خواهرش یا فامیلاش اومدن منزل ما و ایشون به قول خودش یا جیم شد یا اجازه گرفت زودتر از موقع اومد خونه اما هیچ وقت برای من چنین کاری انجام نداد. برای من همیشه عجله داشت. همیشه توقع داشت وقتی گفت آماده شو مثلا بریم جایی من آماده باشم دم در بایستم تا این کار رو نمی کردم شروع می کرد به وقت تلف کردن و یه دفعه داد بیداد می کرد میگفت تو آماده نبودی من منتظر تو بودم. می گفتم تو که هنوز لباس نپوشیدی می گفت اول تو باید لباس بپوشی آخه من گرمم می شه!!!!!!!!!!!!! جالبه لباس کی بیشتره آقایون یا خانمها؟ و ضمن اینکه اگه من اهل آرایش و ست کردن لباس و ... بودم حق داشت اما من اصلا اهل این چیزها نبودم یعنی پول ست کردن لباس رو نداشتم که اهلش باشم. آرایش رو هم که هردو دوست نداشتیم.

درد کارهایی که کرده، نیش حرفهایی که زده هنوز برام حتی کمرنگ نشده.

**************************

بالاخره بعد از تحقیق و پرس و جو و نشست با چند وکیل، یکی از وکلا رو انتخاب کردم که کارهام رو انجام بده. البته نیازی به وکیل نبود چون جدایی قراره توافقی باشه اما من انقدر روحم آزرده  و خسته بود حتی نمی تونستم خواسته هام رو به همسرم بگم. یه روز فهمید وکیل گرفتم برام پیام فرستاد که اگه چیزی به نفعم نباشه قبول نمی کنم. اگه اون توافقی که با هم حرف زدیم رو بخوای چیزی بهش اضافه کنی نمی­پذیرم. با هزار بدبختی راضیش کردم بیاد با وکیل حرف بزنه. اومد ولی انقدر عصبی بود که 10 دقیقه بعد از اومدن به دفتر وکیل یه دفعه با عصبانیت از جاش بلند شد که من نمیتونم اینجا منتظر باشم. منشی بیچاره چون این وضع رو دید سریع رفت به وکیل گفت وکیل هم مراجعه کننده قبلی رو فرستاد بیرون و ما رفتیم داخل. من از وکیل خواسته بودم بهش بگه حضانت بی قید و شرط دخترم رو به من بده و شرط ازدواج نذاره. ولی قبول نکرد. گفت امکان نداره و ...

تو راه برگشت بهش گفتم چطور تو داری ازدواج می کنی اما برای من شرط می ذاری؟ گفت نه شرط نمی ذارم بچه رو از الان بده من و تو هم برو دنبال زندگیت. گفتم من که مثل تو نیستم.

گفت نه من نمی تونم اجازه بدم یه مرد غریبه بیاد بالا سر دختر من. گفتم چطور تو داری میری بالاسر دختر 15 ساله ی مردم؟ گفت من فرق دارم من به خودم اطمینان دارم اما به هیچ کس جز خودم نمی تونم اعتماد کنم . (کافر همه را به کیش خود پندارد... )

بهم می گفت تو خونه ای که قراره در آینده داشته باشم، دخترم یه اتاق برای خودش داره. من می خوام دخترم رو المپیکی کنم براش برنامه دارم. تازه اون خانم میگه همین حالا هم بچه رو بیار من نگه می دارم. بهش گفتم تو به فکر بچه هستی تو برای بچه برنامه داری؟ تو بفکر خودت و خوشی های خودت هستی فقط و فقط. گفت معلومه که هستم من باید اول خودم خوش و خوشبخت باشم تا بتونم بچه ام رو خوشبخت کنم!!!!!!!!!!!!!! از کجا معلوم بچه پیش تو بمونه شاید نتونه تو رو تحمل کنه و بیاد پیش خودم. و بعد گفت شهرستان ما که زیاد دور نیست حالا می شنوی و می بینی که چقدر خوشبخت می شم. (کلا از خود راضی و خودپسنده و این حرفاش هم نشونه همون اخلاقشه هم خودش اینطورن هم خانوادش این خصلت رو دارن) خلاصه خیلی هارت و پورت کرد و طبق معمول من رو مقصر همه چی دونست. می خواست با حرفاش بیشتر دلم رو بسوزونه. آخر حرفاش گفتم فقط این رو بدون آه من و بچه ام تا قیامت همراهته.

روز بعد تلفنی با وکیل صحبت کردم گفت تصمیمت رو بگیر درباره توافق و بعد بیا برای دادخواست.

با خانواده ام مشورت کردم اونا گفتن تصمیم با خودته ما فقط می خوایم تو آرامش داشته باشی این شرطش تو رو اذیت نمی کنه؟ گفتم من که حالا حالاها قصد ازدواج ندارم بعدها هم بچه بزرگ میشه به حرف این نیست. دادگاه اختیار رو به بچه میده. و خلاصه دوباره مشورت با وکیل و تصمیم نهایی این شد که به وکیل مراجعه کنم و دادخواست تنظیم بشه.

روزی که برای نوشتن دادخواست قرار بود برم داشتم لباسم رو میپوشیدم که اومد صورتم رو بوسید، من می لرزیدم گفت چیه انقدر سختته؟ چیزی نگفتم. خواست بغلم کنه گفتم این چه کاریه؟ گفت دلم تنگ شده برات گفتم تو که دل کندی دیگه چرا دلتنگی؟ گفت کی گفته من دل کندم؟ هیچی نگفتم. و سعی کردم زودتر لباسم رو بپوشم. بعد گریه اش گرفت و رفت تو رختخوابش سرش رو کرد زیر پتو و شروع کرد به بی صدا گریه کردن. من هم اصلا تحمل این حالت رو نداشتم گفتم الان این حالتت یعنی چی؟ مگه خودت همین رو نمی خواستی. هزار بار ازم خواستی توافقی جدا شیم من بخاطر بچه نپذیرفتم حالا که این ماجرا باعث شد بپذیرم این کارهات چه معنی ای داره؟ با همون حالت گفت هیچی برو. انقدر حالم بد بود که ماشین رو سر کوچه گذاشتم و با ماشین خطی رفتم دفتر وکیل. تمرکز نداشتم که رانندگی کنم. وقتی همکار وکیل ازم اسم دخترم رو پرسید بغضم ترکید. تو خونه هم وقتی نگاش میکردم گریه می کردم. دست خودم نبود. با همه ی ظلمهایی که همسرم بهم کرده بود برای اون هم بغض می کردم و احساس دلتنگی داشتم.

رسیدم خونه انقدر داغون بودم که فقط خدا می دونه. دخترم گفت بابایی شما دارید چه کار می کنید؟ من متوجه شدم. من گوشم به حرف بزرگترها هست!!! با این حرفاش بدتر شدم. دلم میخواست برم تو یه صحرایی داد بزنم از ته دلم ضجّه بزنم و خدا رو صدا کنم و خالی بشم. برام چای نبات آورد و به زور به خوردم داد. طفلک اومد انقدر خوشحالی کرد گفت مامانی تو رو خدا از بابام خوشحال شو.

بهش گفتم ببین حال بچه رو. بخاطر اون میخوام پا رو دلم بذارم و این چند روز آخر که هستیم رو دوستانه باشیم. دیگه گریه امون نداد و حرفی نزدم.

اونشب وکیل گفت دادخواست رو بده همسرت امضا کنه و بیار. فردای روزی که دادخواست نوشتم بردم دادم به همسرم. امضا نکرد گفت از فرداشب شیفتم عوض میشه. شب کار می شم و شاید این آخرین شبی باشه که خونه ام. تلخ تر از اینش نکن بهم امشب رو مهلت بده. چیزی نگفتم و دخترم رو بردم بخوابونم. صدام کرد و گفت میشه یه لحظه بیای؟ رفتم ، گفت اگه میشه و برات ممکنه وقتی دخترم خوابید حتی اگه خواب بودم بیا کنارم.

این جمله اش باعث شد که اصلا خوابم نبره. مثل همیشه که زود دلم میسوخت براش رفتم دیدم خوابه. برام سخت بود اما بالاخره این همه سال باهم زندگی کرده بودیم کنارش خوابیدم. یه مدت کوتاهی که گذشت بیدار شد و مثل آدمایی که قراره دیگه همدیگه رو نبینن شروع کرد به بوسیدن من. هنوز هم نمی دونم بوسیدنش از روی هوس و ... بود یا نه اما به هرحال برای اینکه پیش وجدان و خدای خودم در آینده آسوده باشم، این کار رو کردم. و خواستم تا لحظه ی آخر کوتاهی ای نکرده باشم.

ظهر هم که از سر کار اومد اصرار کرد که بیا با هم غذا بخوریم. وقتی دخترم دید من حرف پدرش رو گوش کردم اومد بوسم کرد و گفت آخ جون مامان از بابایی خوشحال شدی؟؟ وای که جگرم سوخت از این حرفش. اما خود خدا می دونه که محبت این آدم مقطعیه و اینکه من چقدر بهش فرصت دادم. و وقتی ازش نا امید شدم رو خودم کار کردم و سعی کردم تغییر کنم. تغییر هم کردم هرچند درونم داغون شده بود اما با خودم میگفتم بخاطر بچه هم شده باید تحمل کنم. اما همه چیز داشت یکطرفه پیش می رفت و  آخرش به اینجا ختم شد. به جایی که طرف علنا و حتی در خصوصی ترین وقتی که ممکنه دو تا همسر با هم داشته باشن حرف از یه زن دیگه بزنه و با گستاخی و بی رحمی قلبی اما طوری که بخواد سرم رو شیره بماله (نه با خشم و عصبانیت با نرمی زبون) بهم بگه تو رضایت بده من اون رو هم داشته باشم و من هربار خودم رو به خریت زدم و گفتم با محبتم بالاخره از سرش می افته اما نه تنها اینطور نشد بلکه در حضور خودم طرفش بهش زنگ زد و وقتی بهش گفتم چرا می خندید و می گفت من که گفته بودم بهت !!!! به همین راحتی له ام کرد و من اینبار دیگه نتونستم طاقت بیارم و حجت بر من تمام شد که این شخص دیگه ارزش همراهی و همسری و حتی پدری رو نداره.

بالاخره بعد از دو سه روز امضا کرد. گفت وقتی میری مواظب باش. گفتم ماشین نمی برم یعنی هرباری که رفتم نبردم تمرکز ندارم. گفت: خودم می برمت پیش وکیل. وقتی دادخواست رو دادیم تو راه سرم گیج رفت و نزدیک بود بخورم زمین که از پشت بغلم کرد. کیفم روگرفت و تا جای پارک ماشین همینطور بغلم کرده بود. انگار یه فلاش بک به گذشته زده باشم یاد چند ماه قبل افتادم یه روز مریض شده بودم حال خیلی بدی داشتم تا نزدیک ظهرتحمل کردم اما دیگه طاقت نیاوردم  و آدمی مثل من که کلا کم به پزشک مراجعه می کنم و بیماری رو جدی نمی گیرم، بهش گفتم من رو ببر درمانگاه نمی تونم رانندگی کنم. انقدر تو راه غُر زد که الان نزدیک اذانه، نماز دیر میشه. عصبانی شد خلاصه کاری کرد که وقتی دکتر فشارم رو گرفت و خواست برام سرم بنویسه از ترس طول کشیدن سرم و غرُ زدنهاش گفتم سرم ننویسید سعی می کنم مایعات بیشتر مصرف کنم.

حالا بغلم می کنی؟ حالا که له ام کردی و خُرد شدم؟ صدای خرد شدن سلول به سلول بدنم رو شنیدم؟ نوشدارو بعد از مرگ سهراب؟

خونه که رسیدیم کلا مهربون شده بود. یه روز وکیل تماس گرفت و گفت یه مبلغی رو واریز کنید و منتظر تماس من باشید که شما رو به بهزیستی معرفی کنم. و چون من وکیل گرفتم هزینه با من بود.

از اون روز همش سعی می کرد من رو منصرف کنه. بهم گفت کاش تو ماه رمضون باهام دعوا نمی کردی. این ماجرا از ماه رمضون تا حالا پیش اومده. دیگه هرچی میگفت سعی می کردم سکوت کنم.

انقدر سردردهای شدید داشتم که گاهی از بینیم خون می اومد. مدام تو خونه افتاده بودم. هر روز یه جمله ای میگفت که معنیش این بود که این کار رو نکنیم. یه بار هم برام پیام داد که خواهشا من رو نفرین نکن آخه یکبار در حق کسی نامردی کردم هنوز دارم از نفرین اون بلا می کشم. گفتم نفرین نمی کنم اما نامردی که در حق من و اون طفل معصوم کردی بدترین نوع نامردیه و ما داریم تاوان اشتباهات تو رو پس می دیم.

یه شب گفت بیا بریم یه جای دور زندگی کنیم یه استان خیلی دور مثلا هرمزگان چه میدونم زاهدان .....

گفتم نه آزموده را آزمودن خطاست.

در دلم گفتم تو که میگی همه ی تقصیرها با منه. از نظر تو که من اهل جار و جنجال و جنگجو بودم. تو که میگی عامل همه ی مشکلات  من هستم، پس چرا داری پا پس می کشی؟

با همه این حرفاش حتی یکبار اظهار پشیمانی از ارتباطش نکرد و من مطمئنم این تغییر رفتارش مقطعیه مثل اوایل ازدواجمون که بخاطر ترسش از اینکه من رو از دست بده همین کارها رو می کرد اما بعد مدت کوتاهی دوباره همون می شد با این تفاوت که اون موقع خیلی از چیزها رو، رو نمی کرد و حواسش بود اما بعد از به دنیا اومدن بچه خودش رو کم کم نشون داد و همه چی رو، رو کرد. با خودش فکر می کرد من بخاطر بچه همه جور آزاری رو تحمل می کنم، زیاد هم اشتباه فکر نکرده بود چون همه جور زجری رو بهم داد و تحمل کردم اما این دیگه به عزت نفسم مربوط بود و نمی شد تحملش کرد.  

ببخشید پستها طولانیه