X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 15 آبان 1392 در ساعت 13:04

 

 

دوشنبه عصر سر درد شدیدی گرفت و رفت دکتر . بعد از اذان بود تلویزیون داشت درباره محرم مراسمی رو نشون میداد رفتم تو اتاق صدای گریم بلند شده بود حال خودم هم خراب بود حالم بد شد اما نیومد یه آب بده دستم نمیدونم چقدر یه جا افتاده بودم تا حالم بهتر شه هیچ وقت اینهمه نسبت به من بی توجهی و تنفر نشون نمیداد . شب قرار بود برادرم از سفر حج برگرده. همونی که صابخونه ماست. اونا طبقه باالا میشینن. زنداداشم زنگ زد گفت بیا برا شام. من هم رفتم. بنده خدا برای هسمرم غذا فرستاد هرچی اصرار کردم که نمیخواد (به خاطر اینکه دفعه قبل که مادرم بهم غذا داد بیارم خونه آقا بهش برخورد و میگفت دیگه حق نداری جیزی بیاری مگه خونه خودت غذا نداری دفعه بعد همون دم در همه چی رو میریزی میای تو خونه من نیار غذای اونا رو .... ) قبول نکرد گفت ببر براش. اونا رفتن فرودگاه من بخاطر بچه نرفتم آخه داداشم مدیر کاروانه و آخرین فردیه که از فرودگاه خارج میشه معمولا کارش طول میکشه .  غذا رو آوردم خونه. همسرم طبق روال این شبها که قاط زده رفت جدا بخوابه یه دفعه اومد گفت من که میدونم تو نقشه داری میخوای از من مهریه بگیری هیچی ندارم بهت بدم دیگه زندان هم نمیبرن مردها ... منم خواستم یکم تلافی کنم کارش رو گفتم آره نقشه های دیگه هم دارم که تو زوده بفهمی همینطوری به بدبینیت ادامه بده تا دیوونه بشی.

 

گفت دیوونه تویی غروب معلوم بود کی دیوونه است و دیوونه میشه.گفتم تو که نمیخواستی ادامه بدی چرا برگشتی مگه من گفتم برگرد؟ خودت اومدی رفتیم مشاوره اما باز شروع کردی به تحریک من تا قاطی کنم و به نفع خودت ازم نقطه ضعف بگیری. دیگه  ادامه ندادم .  

 

یکم پرت و پلا گفت تا اینکه متوجه شدم صدای ماشین میاد و داداشم رسیده. دخترم رو خوابونده بودم. رفتم بالا. خجالت زده داداشم بودم که همسرم نیومده. به داداشم گفتم ببخشید سرش درد میکرد خوابه.  

 

صبح سه شنبه همینکه رسیدم اداره اس ام اس داد که بیا توافقی جدا شیم . گفتم من با تو توافقی ندارم. برو قانونی اقدام کن حرفی ندارم.  

خلاصه کنم تا ظهر صد تا پیامک فرستاد که بیا بنویس مهریه نمیخوای من خودم نوکرتم تا 7 سال که بچه پیشته اصلا سراغش هم نمیام. 

 

و ... 

  

دیگه قاط زده بودم نمیتونستم جوابش رو ندم . یه سری جواب براش فرستادم و هربار هم گفتم هدفم مهریه نیست اما اگه قرار باشه جدا بشم حق قانونیم رو میخوام. 

 

بعد نماز ظهر بهش گفتم بریم مشاوره. مخالفت کرد گفت نه تو عوض نمیشی و زندگی ما همون آش و همون کاسه است و .... 

 

خونه که رسیدم یه مقدار با بچه بازی کرد و رفت تو اتاق خواب 

 

خدا رو شکر بچه هم برعکس همیشه زود خوابید. 

 

گفتم بهترین فرصته که برم کنارش غرورم رو بخاطر بچه ام و آینده اش بذارم کنار. 

رفتم کنارش باهاش حرف زدم گفت نمیخواد حرف بزنه گفتم باید حرف بزنه. قلقلکش دادم . بغلش کردم. تا حالا این کار رو نکرده بودم (منظورم منت کشیه) برام سخت بود اما بخاطر بچه ام و زندگیم سعی کردم قانعش کنم 

 

اول خیلی هارت و پورت کرد و گفت مشاوره نمیاد و باید شرایطش رو قبول کنم  

با خانوادم ارتباط نداشته باشه تا آخر عمر 

اگه کارش شهرستان پدریش درست شه من کارم رو ول کنم بریم اونجا 

و .... 

  

سعی کردم جبهه نگیرم گریه ام گرفته بود بهش گفتم از اینهمه اذیت کردن من چی نصیبت میشه؟  

گفت من صلاح زندگیمون رو میدونم میدونم صلاح در شرایط منه و  .... 

 

خلاصه هر طور بود یکم نرمش کردم. 

 

تازه فهمیدم که چقدر تا حالا اشتباه میکردم. تو زندگی نباید غرور داشت هرچی غرور داشته باشم به ضرر خودمه. 

 

حس خوبی نداشتم اما به قول بنده خدایی که هنر در اینه که زندگیت رو با تدبیر حفظ کنی خراب کردن که کاری نداره. 

 

بعد نماز مغرب بهش گفتم داداش اومده . نمیریم بالا؟ گفت بریم. گفتم دست خالی که نمیشه گفت من و دخترم میریم شیرینی میخریم تو به کارات برس .

 

شیرینی خرید تشکر کردم ازش بهش گفتم هنوز ازم بدت میاد؟ هم دوست داشت بهم بگه نه هم میخواست بترسم از اینکه دوستم نداره گفت تو با من لجبازی نکن . اگه حرف بی منطق هم زدم یک ساعت بعد یادم میره تو جبهه نگیر و از در قدرت وارد نشود با من 

 

. سعی کن عاشقم کنی. من هم سعی میکنم دوستت داشته باشم. من تحت فشارم تو من رو درک کن. و ... 

 

میدونم روزهای سختی رو در پیش دارم و باید مهارت رفتار با همسرم رو یاد بگیرم. باز هم خدا رو شکر میکنم که نذاشت زندگیم بپاشه از هم. 

 

التماس دعا دارم